دو دهه پیش، عطش صعود به جام جهانی ۱۹۹۸ فرانسه ما را در تب و تابی سوزان غرق کرده بود، در این مسیر پرسنگلاخ به جایی رسیدیم که قرار بود با ژاپن روبرو شویم تا برنده به عنوان سهمیه سوم آسیا صعود نماید و بازنده برای بازی با استرالیا نماینده اقیانوسیه مشخص شود. در بازی با ژاپن که آن را واگذار کردیم و سپس حماسه ملبورن را ساختیم، خاطره ای جالب رقم خورد. استاد اسدی مدافع وقت تیم ملی توپی را که به محوطه جریمه سانتر شده بود با یک گل به خودی تماشایی وارد دروازه ایران کرد. اتفاقی عجیب، گل به خودی ای که حتی "مردود" اعلام شد از اذهان ایرانیان پاک نشده است. این گل به خودی هیچ تاثیری در سرنوشت آن بازی نداشت، اما خاطره آن برای ما فراموش نشدنی است. این خاطره جوکی ساخت ضرب المثل گونه؛ ژاپنی ها را ول کن استاد اسدی را بچسب.
هنوز رامبد را ول نکرده بودیم و سوزنمان بر روی ایشان گیر کرده بود که در غفلت مدافعان بی ریایی و تک رویی، یک سانتر پشت مدافعان تبدیل به گل دوم شد. این گل هم شبیه گلی بود که از قضا باز هم از ژاپن، اما سال گذشته دریافت کردیم. ماجرا در حالی اتفاق افتاد که مدافعان تکفیر رامبد غرق بحث و اعتراض به داور مسابقه بودند و اسیر آماتوریسم همیشگی شان.
اما ماجرای گل دوم چیست؟!
ویدئویی منتشر شده از ستاره اسکندری بدون پوشش مقبول معترضین، با اسم رمز "مبارزه با دو رویی". اتفاقا بسیاری از همین معترضین در شرایط مشابه همین پوشش را دارند! اگر ویدئو را مشاهده کنید در پایان ویدئو فیلمبردار زن فریاد می زند: سلیبیریتی خائن...و بارها تکرار
طنین صدای زن فیلمبردار تداعی گر یک حس انزجار از وضعیت نه اسکندری بلکه خود اوست. شبیه فریاد کسی که در یک مسابقه یا مبارزه به قول نقی معمولی قهرمان سریال پایتخت؛ باخته است، بد هم باخته است. زمانی که ابراهیم نبوی تمام قد به دفاع از رامبد برخاست، به سادگی گفت: این فحاشی محصول یک حسادت است. نگارنده سطور، زمانی که نوشته او را مطالعه کردم، آن را باورپذیر نیافتم. اما امروز با گل دوم و فریادهای این زن، آن را باورپذیر یافتم. انفجار حسادت و انزجار از ناتوانی در تغییر وضعیت، محصول اش چیزی نمی شود جز آن فریادهایی که گوشت تن انسان را در چشم بر هم زدنی می ریزد. فریادهای هیستریک این زن، تعبیری فرویدی دارد. زمانی که عشق یا نفرت به حد اعلای خود برسد توانایی تبدیل شدن به همدیگر را می یابند. اگر بپذیریم که فیلمبردار همان لحظه تصمیم به فیلمبرداری می گیرد، یعنی بدون نقشه قبلی، در برداشتی می توان گفت: انزجار از این صحنه نشانه نوعی میل سرکوب شده در ناخودآگاه شخص می باشد که می تواند آن میل سرکوب شده اما فراموش نشده و انبار شده را به مانند بشکه باروت منفجر نماید. ترکیب عشق تبدیل شده به نفرت بعلاوه انباری از میل های سرکوب شده؛ نتیجه می شود استیصالی که به صورت پرخاشجویی روانی-کلامی در حال تخلیه شدن، مسیر مناسبی برای تخلیه خود نمی یابد و شکلی خطرناک می گیرد. فضایی به اندازه کامنت گذاری در شبکه های مجازی، تنها مسیر نیم بند به رسمیت شناخته شده ی تخلیه عقده های ملت ماست. این فضا تا چه اندازه می تواند در تخلیه حس ناتوانی و عقده های روانی جامعه ما موثر باشد. عدم کارایی این فضاها باعث تصویربرداری از یک سلیبیریتی به بهای نابودی زندگی حرفه ای او می شود. یک جنایت تمام عیار.
در نگاهی دیگر، جمعیت مدافعان تک رویی دو گروه اصلی دارد. اول آنهایی که اصلا در باغ موضوع نیستند، ندیده اند و نشنیده اند، اما هر موضوعی را به هر موضوعی پیوند می زنند تا بساط فحاشی مهیا باشد. دوم آنهایی که برای مثال خندوانه را می دیدند و یک رابطه احساسی با آن برقرار کرده بودند. رفتن رامبد و انتشار چنین عکسی از او نشان از آن دارد که رامبد برای همیشه ممنوع التصویر شد و این در ناخودآگاه آنها یک خیانت به پیوند احساسی با مجموعه برنامه خندوانه است، نتیجه هم چیزی نیست جز خشم و عدم پذیرش. در حالی که اگر مدافعان واقع بین باشند وظیفه دفاع از عدم ریاکاری، چیز دیگریست و جای دیگریست.
در نهایت اینکه سلیبیریتی ها نقش همان استاد اسدی را دارند. گل های آنها مردود است، ذهنیت ایرانی است که می تواند در خاطره ای نوستالژیک و تحریف شده تصویر دیگری را از آنها بسازد و به آن بتازد، بهتر است در ساز و کار ساخت تصویر در ذهن تجدیدنظر اساسی نماییم. سلیبیریتی ها در بیرون از نقش هایی که دارند انسان هایی معمولی هستند چون من و شما، آنها زمانی معیار می شوند که در نقش های نمایشی خود قرار می گیرند. ما بایست آنها را در نقش های نمایشی شان بسنجیم، نه در قالب های بت واره ای که از آنها می سازیم.
جامعه ایرانی هنوز قادر به تفکیک نقش ها نیست و به مانند ذهنیت پیشامنطقی همه چیز را به همه چیز می تواند مرتبط سازد بی آنکه به قاعده منطقی اجتماع نقیضین واقف باشد. سلیبیریتی ها در نقش های از پیش تعریف شده مهم هستند، اما خارج از آن انسان هایی معمولی هستند.
@tammollaat
دیگر کار فحاشی به رامبد جوان را به حد اعلا رسانده ایم. فکر کنم بدبخت را زدیم از زندگی ناکار کردیم. همان کاری که با آزاده نامداری هم کردیم و در سجل کیفری مان موجود است. همان کاری که با علیرضا افتخاری هم به گونه ای دیگر کردیم. تروریسم رسانه ای-اجتماعی یکی از گونه های تروریسم است که بدان پرداخته نشده، چون ناسلامتی مبدع آن خودمان هستیم. شاید گونه ای از ترور رسانه ای توسط دستگاه های امنیتی یا رقبای کاری در زمینه هایی متفاوت، امری شناخته شده باشد. اما تروری که مجری آن گروهی از مردم باشند شکلی کمتر شناخته شده است که ایرانیان می توانند افتخار ثبت آن را یدک بکشند، همان طور که حسن صباح و فرقه اسماعیلیه را می توان بنیان گذار سازمان تروریستی متشکل در تاریخ دانست، غروری از آن تولید کرد.
ترور در فضای رسانه ای ابتدا با حمله به شخصیت های ورزشی بین المللی شروع شد که در مسابقات بین المللی در برابر تیم های ورزشی ایران قرار می گرفتند و مسبب شکست ایران می شدند. مسی و ایوان زایتسف را می توان مثال هایی از این نوع دانست. سپس دایره ترور وسیع تر شد و کار به خانم مجری برزیلی مراسم قرعه کشی جام جهانی هم رسید، که چرا بنده خدا لباسی مطابق با شئونات پذیرفته شده کشور ما تهیه نمی کند تا صدا و سیما در معذورات برای پخش این مراسم قرار نگیرد. یک نوع امر به معروف بین المللی!!! زمانی که برای این ماجرا تحقیق می کنید اولین صفحه ای که بالا می آید، صفحه ایست با عنوان "فهرست واکنش های اینترنتی ایرانیان" در ویکی پدیا... خلاصه متوجه می شوید کار بیخ پیدا کرده است سرها بریده بینید بی جرم و بی جنایت.
اما برای اینکه از بحث منحرف نشویم...
رامبد جوان فکر نمیکنم شعارهایی گل درشت در حمایت از سیاست های حاکمیت داده باشد مثل افتخاری. به امر به معروف هم که دعوت نمی کرد مثل آزاده نامداری. از دهان جناب خان هم که کلی رندی به قول اهالی برره دَروَکِرد. هیچگاه هم که جانماز آب نکشیده مثل...بگذریم .
عده ای از منتقدان می گویند: چرا پس شعارهای ملی می داد؟ مثل اینکه "مردم ایران ما شما رو خیلی دوست داریم." یعنی این شعار یکی از بندهای کیفرخواست علیه رامبد جوان است! شعاری که داده را نمی توانند محاکمه کنند بلکه شخص گوینده را فاقد صلاحیت می دانند یا شاید عدم صداقت و سینه دیوار گذاشته و بنگ شلیک می کنند و کار تمام. نتیجه اخلاقی اینکه این شعار هم پوک و پوچ بوده است چون راستی آزمایی در باب گوینده جواب نداد.
رامبد هم خودکشی کرد، به مانند بسیاری دیگر که این روزها خودکشی می کنند. شاید دل اش هم نمی خواست خودکشی کند. یعنی ما او را خودکشی کرداندیم!!!
اما این حس پرتاب فحش از پارک وی تا تورنتو گویی پیچیده تر از این حرفهاست. ما ملت همیشه در صحنه احیانا غصه نمی خوریم که چرا یک ایرانی کمتر در ایران متولد شد. چون طبق قانون ایران، ایرانی بودن به صرف ایرانی بودن پدر محقق می شود و فرزند رامبد در تحلیل نهایی و حقوقی یک ایرانی است.
وقتی در این جنس از فحش ها دقیق می شویم باید صلاحیت فحش دهندگان را هم که خود را در منصب قضاوت می بینند کمی واکاوید. باید دید چند مرده حلاج تشریف دارند با منطق خودشان یا با منطق دکتر احمدی نژاد که می گفت حالا من از شما می پرسم؟ در انجیل یوحنا گویند: زن بدکاره ای را می خواستند سنگسار کنند که حضرت عیسی هم در آن حوالی بوده است. مردم سنگ ها را آماده پرتاب می کنند. سنگسار به رسم یهودیت. از حضرت می پرسند نظر شما چیست؟ سوال گویا برای پرونده سازی برای ایشان طرح می شود؛ عیسی که صحنه را مشاهده می کند می فرماید: از شما کسی محق است سنگ اول را بزند که خود گناهی نداشته باشد. صحنه خالی می شود و کسی برای سنگ زدن باقی نمی ماند. از منتقدان رامبد جوان باید پرسید که آیا اقامت و بلیط هواپیمای کانادا را تقدیم شما کنند چند درصد از شما برای تصدی مقام قضاوت باقی خواهید ماند؟ یا اینکه مجریِ اجرای حکم ترور اجتماعی خواهید شد. منصب قضاوت، منصب هولناکی است. در قضاوت های خود بیشتر دقت کنیم. زورمان به خر [مهاجرت جمعیتی عظیم از ایران] نرسید اما حسابی از خجالت پالان در آمدیم.
![]()

شب هنگام چشم هایتان را می بندید و صبح فردا شاهد سینمایی ترین قتل ممکن می شوید، سینمایی ترین به مفهوم غیرقابل پیشگویی ترین سناریوی ممکن، تا بدانجا که حتی لحظه ای از این قتل توان غفلت ندارید. یکی از مطرح ترین نیروهای اصلاح طلب، در عین حال ازقضا آرامترین آنها و حتی فراتر از آن منطقی ترین آنها دست به شلیکی فیزیکی برای اتمام یک کابوس می زند. شلیکی که نسخه معنوی آن را چندی پیش با دهن کجی به پروتکل های نانوشته رفتار شایسته برای مدیران جمهوری اسلامی در سکانس قبلی انجام داده بود، در حالیکه عکس هایی از او و همسر دوم اش در شبکه های مجازی دست به دست می شد و حداکثر تفسیر ممکن از آن جنبش عشق پیری بود و سر به رسوایی کشیدن. اما نهایت رسوایی یک بازنشستگی به ظاهر عاشقانه نبود و کابوسی بس هولناک تر در انتظار قربانیان آن بود.
پایان یک کابوس برای اصلاح طلبان ایرانی به صورت نمادین با شلیک نجفی به روی سن نمایش رفت. روایت از برخی مخالفان دکتر مصدق است که پیرمرد نهایت کار به جایی رسیده بود که کودتا برایش در نهان ذهن نعمت بود تا یک نقمت. گویا نجفی داستان ما، به عنوان یک نمونه مثال زدنی از یک جریان سیاسی، کلافه از عدم پایان این بازی دیوانه وار بی پایان بوده است و پایان برای او به شیرینی یک آغاز نقش آفرینی کرده است.
این روزها با اینکه تعلق خاطری به جریان اصلاح طلبی در افکار عمومی ایرانی احساس نمی شود یا حداقل کمرنگ احساس می شود، اما ماجرای قتل مرتبط با آقای نجفی به گونه ای راوی داستان وضعیت اصلاح طلبی است. گویی تمام اتفاقات چهل و هشت ساعت اخیر این ماجرا گرته برداری از سرنوشت اصلاح طلبی در ایران است. پویشی حماسی برای رسیدن به یک وضعیت مطلوب(زندگی نجفی و آرمان اصلاح طلبی)، قانون مداری در تسلیم به رای سیستم حاکم (تسلیم نجفی به مراجع انتظامی و تمکین اصلاح طلبان از حاکمیت) و نهایت اعتراف از سر نوعی پشیمانی که مملو از گنگی است. خیمه شب بازی های مبتذل همیشگی صدا و سیما در قالب فشنگ شماری، تا فیلم برداری خودجوش از لحظه ورود نجفی به آگاهی تهران و مراسم چایخوران گویی ناشی از نابلدی منشی صحنه است تا آنکه سرنخی را در راستای گشایش گره ای گنگ به دست دهد یا اینکه بلاتکلیفی میان اصلاح طلبان با بدنه آنها را کمی برطرف کند. حس مبهمی هم در سمت مردم در جریان است، حسی مبهم اما کلاسیک از منظر روان شناختی. ابتدا با شنیدن خبر به انکار و کتمان آن پرداختیم وچیزی جز یک بازی رسانه ای ندیدیم. در مرحله دوم خشم بر ماچیره شد و با عصبانیت از سر همدلی به وضعیتی که در آن گرفتار بودیم لعنت فرستادیم. حال در مرحله چانه زنی هستیم برای ساختن یک استثنا. اما نهایت کار ما افسردگی خواهد بود و پذیرش.
مجالس ترحیم گویا شان وجودی دارند که فرصت ها برای با هم بودن اندک است. حال که طغیان اصلاح طلبان را به صورت نمادین بر علیه خویش مشاهده می کنیم آیا نیازی به بازاندیشی رابطه بغض آلود اصلاح طلبی و مردم احساس نمی شود؟ به قول بهروز وثوقی در سوته دلان ساخته علی حاتمی وضعیت نجفی به استعاره از اصلاح طلبان "مصیبتی بود که گریه کن نداشت در حالی که زندگی شان تبدیل به آخرت یزید شده بود."

روشنفکران علیه ایران (مورد دریای خزر)
شب اول:
اجلاسی سیاسی شکل می گیرد تا وضعیت کنوانسیون حقوقی دریای خزر را مشخص نماید. شبانگاه یک تحلیل گر روسی مشهور، به نام صفروف در شبکه خبری بی بی سی فارسی ظاهر می شود. به منظور ناشناخته ای چون، تخریب یک جریان سیاسی در ایران و خوش خدمتی به جناحی دیگر یا هر دلیل دیگری روایتی را از پشت پرده تیم دیپلمات روسی در دهه نود میلادی (در حدود بیست سال پیش) گزارش می دهد؛ که بر مبنای آن روس ها به شدت نگران پای فشاری ایران بر سهم پنجاه درصدی بوده اند. در سکانس بعدی از روایت صفروف صحنه جالب تری روایت می شود. سکانس مربوط به لحظه ای است که ایران پیشنهاد سهم بیست درصدی را برای تمامی کشورهای ایجاد شده در وضعیت بعد از فروپاشی می پذیرد. در ادامه صفروف می گوید: کشورها از فرط مسرت حیران بودند از نوع جشنی که باید برگزار می کردند. صفروف با روایت پرده دوم، داستان را دو قبضه می بندد، تا هیچ شک و شبهه ای در آن نباشد. ایرانیان مدافع سهم وطن عصبانیت تازه ای را تجربه می کنند و روشنفکرنمایان، ملول از سوتی داده شده توسط کذاب روسی.
شب دوم:
صفروف احتمالا عاصی از وضعیت بغرنج به وجود آمده بار دیگر مقابل دوربین ها قرار می گیرد و با توهین به شعور تمام بینندگانی که شب قبل شاهد سخنان او بودند می گوید: روایت دو پرده ای او از ماجرا در روز قبل گرفتار تحریف شده و منظور ایشان سخنان واضح شب قبل نبوده، بلکه اصلا ایران حقی نداشته... و در نهایت، ایرانیان متوهمانی بیش نبوده اند!!!.
اگر کسی حداقل سابقه ای از برنامه ها و میزگردهای سیاسی که صفروف در آنها شرکت کرده در ذهن داشته باشد؛ به خاطر خواهد آورد که او یک کذاب به معنی کامل کلمه، دو سطحی است. وارونه سازی تاریخ و تفاسیر غلط و مشمئز کننده تخصص اصلی اوست.
اما محصول اصلی برنامه ای که با حضور صفروف از بی بی سی فارسی پخش شد، تاسف خوردن به حال منطق فکری ایرانیان است. تاسف به وجود رگه هایی از نظام تفکر غیرمنطقی در ساختار ذهنی ما، چه در شب اول که نوعی حقانیت ناسیونالیستی به ما تزریق می کند و چه شب دوم که فرمان حمله با اتیکت توهم را به جبهه طرف مقابل اهدا می نماید.
درس منطقی از بازی صفروف تنها یک نکته می تواند باشد. یک کذاب، یک کذاب می باشد. چه به نفع ما موضع گیری نماید چه خلاف ما. استناد به کذابان تنها می تواند بیست و چهار ساعت پابرجا باشد. پس بایستی به دنبال کشف راه حل های بنیادی تری در راه" دفاع از وطن، به نام یا به ننگ بود." نکته قابل تامل، این است که جمله منتسب به قائم مقام فراهانی نیز در مقابله با زیاده خواهی تاریخی روس ها بوده است.
حال جای تعجب ماجرا اینجاست که تکذیب کنندگان حق وطن در کسوت های متفاوتی مشغول جامه درانی برای احقاق حقانیت کشورهای مدعی خزر هستند. یکی با کاهش عهدنامه های قبلی به توافقاتی محدود به کشتی رانی. آن دیگری با متهم کردن وطن دوستان به توهم تاریخی. گروه دیگری با ایجاد فضای رعب و وحشت با فحش کشی به مدعیان پنجاه درصد. خلاصه کلام اینکه اکثریت گروه های روشنفکری ما تفاوت فضای روشنفکری را با امرسیاسی درک نمی کنند و به ادغام فضای روشنفکری با فضای سیاسی مشغول هستند. در حالی که امرسیاسی مقوله ای بسیار متفاوت از کار روشنفکری است .
جدیدترین فیلم فرمان آرا در جستجوی آخرین حال و هوای انسانیست که رو به انقراض است. چیزی که این روزها دل دیگر آن را نمیخواهد یا بهتر بگویم دل آن را فراموش کرده است. رقص نماد جوشش حس خوب شادمانی، با پیچ و تاب های خاص شرقی و منحصر به خود نمود بیرونی آن تحریک خوشایند است. آن چیزی که دل قهرمان داستان میخواهد همان چیز فراموش شده در ذهنِ دل است. در همین راستا کادرهای بسته و متمرکز دوربین و حرکت بی نقص آن اجازه خروج از موضوع را به بیننده نمی دهد. نوع تصویرسازی آن نیز ایرانی با رنگ و بویی کمی متفاوت است.
فرمان آرا در روایت بسیار ساده خود از ماجرای انقراض، به دنبال بیان وضعیت جامعه ایست که در آن جایگاه های اصل و فرع وارون شده...
سرزمینی که در آن حس شادمانی مفهوم خود را از دست داده و ناهنجاری در جایجای زندگی جایگاه هنجار را تصرف عدوانی نموده است. اعتیاد، مالیخولیا، افسردگی، فحشا و انواع ناهنجاریها با قدرتی خرد کننده آخرین دیوارهای مقاومت ناملموس به جای مانده از زمانی نامشخص را در پستوی ذهن تاریخی ویران کرده و به پیش میرود. صدای شکسته شدن استخوان هنجارها از بس که گوش شنوایی را نمییابد خود بیخیال شنیده شدن میشود. در نهایت دون کیشوتی که نمیخواهد دون کیشوت باشد آخرین یاغی علیه جریان غالب میشود تا در کسوت مجنون پوست اندازی نماید. در پایان آخرین سکانس نوید روزی را میدهد که بالاخره شادی در قامت نسل آینده به صورت جمعی ظهور خواهد یافت. نسلی که با سازی متفاوت در ذهن متولد خواهند شد و با نوایی آسمانی خواهند رقصید.