افکار پشت چراغ قرمز

افکار پشت چراغ قرمز

تاملات گهگاهی فریبرز نعمتی telegram: @tammollaat
افکار پشت چراغ قرمز

افکار پشت چراغ قرمز

تاملات گهگاهی فریبرز نعمتی telegram: @tammollaat

فقر تخصص گرایی

        رجوع به گزاره‌ای در فلسفه هگل با مضمون ارتباط جنگ با فضیلت های انسانی، در بررسی جامعه این روزهای ایران می‌تواند سرنخی راهگشا باشد. تا شاید پاسخ معمایی را برای ما هویدا سازد. فقر تخصص‌گرایی  به عنوان یک عدم فضیلت که عدم توجه به آن در مختصات یک درد اجتماعی، فرهنگی و حتی فلسفیِ عمیق ریشه دوانده است. فقر تخصص گرایی سال‌های طولانیست  به طرز وحشتناکی مخرب بوده و ما بدون آگاهی از عدم حضور آن مفهوم در زندگی روزمره، دیریست که مشغول گذران دورانیم.

     هگل با مطرح کردن این موضوع که اغلب فضیلت های انسانی در زمان جنگ هویدا می شوند بحث مهمی را آغاز می کند که ما می توانیم با وارون کردن آن مفهوم به نکته مهمتری در ژرفای این گزاره دست یابیم. مفهوم فقدان فضیلتی مشخص در زمان جنگ و جستجوی علل آشکارنشدن این فضیلت( فضیلت مورد بررسی در این نوشته تخصص‌گرایی است) در کنش سیاسی ایرانی. با این فرض که انتخابات سال 96 جنگ میان دو نظام اندیشه در ایران باشد. 


اگر تخصص گرایی یک فضیلت باشد و انتخابات یک جنگ عقاید می توان به تبیین ارتباط آنها با کمک گرفتن از گزاره فوق الذکر نشست.


        فقر تخصص گرایی در ایران یکی از همان عدم هاست. یکی از عدم وجود فضیلت هایی که سال هاست در فقدان آن به سر می بریم و با کمال تعجب از فقدان آن نیز ظاهرا در رنج نیستیم. اما  در واقعیت یکی از اساسی‌ترین مشکلات پایه‌ای جامعه ایرانی است. این عدم درک از فقدان یک اصل مهم را می توان ذیل مفهوم "انحطاط تمدن و زوال اندیشه" طباطبایی نیز گنجاند. جایی که جامعه در آستانه تجدد هنوز نسبت به الزامات تفکر مدرن پرسش‌های جدی نمی تواند طرح کند، چون هنوز در مبانی اندیشه دچار مشکلی اساسی ناشی از توجه حداقلی به اندیشه و در مرحله بعدی عدم توجه به اندیشمند به عنوان گروه مرجع است. 

           برای ادامه بحث در سطحی عملی و ملموس نگاهی به آشفته بازار مردم ساخته(به مدد شبکه های اجتماعی) و سیستم ساخته (به مدد تصدی حاکمیتی بر رسانه های سنتی)در کارزار انتخابات سال 1396 ریاست جمهوری ایران موردی قابل تامل است. با نگاهی به نظام تولید آگاهی  و در مرحله بعدی آگاهی تولید شده، متوجه فقدان مرجعیت اندیشه  و تخصص می شویم. مشخص نیست که این سیستم آگاهی بخشی کاذب از سوی چه کسانی در هر دو جبهه و به کدامین سو در حرکت است. تنها مسیر قابل شناسایی چیزی نیست جز ساخت آشفته بازار آگاهی در رقابتی گلادیاتوری. 

         بدین منظور به جمعیت مصرف کننده این آگاهی تولید شده در میدان انتخابات نگاهی کنیم به نتایج قابل توجهی می رسیم. 


جمعیت ایرانی درگیر کارزار انتخابات را در این مقال به سه گروه اصلی تقسیم می کنیم:

گروه اول: گروه معتقد به سیستم و رای ده

گروه دوم: گروه منتقد به  سیستم و رای ده

گروه سوم: گروه منتقد به سیستم و رای نده


      در بررسی مرجعیت اندیشه در میان این گروه ها، بر خلاف تصور  اولیه اتفاقا گروه اول دارای مرجعیتی در نظام اندیشه خود هستند. هر چند که این مرجعیت  ساختی ایدئولوژیک دارد و با اتکا به آن قطب نمای ایدئولوژیک حرکت خود را در مسیری مشخص ادامه می‌دهد. مشخصه اصلی گروه اول عدم وجود اندیشه مشخص اما وجود اندیشمند مشخص است. رابطه بدنه با مرجعیت اندیشه رابطه تقلیدی یا رابطه اعتقادی است. اندیشمند می اندیشد و سایرین به او اقتدا می کنند.

وضعیت گروه دوم:  اندیشه مشخص  با مرجعیت اندیشه متکثر و  کاتوره‌ای. این جمعیت رابطه مشخصی با مرجعیت اندیشه خود ندارد ولی به صورت شهودی از اندیشمند متخصص پیروی می نماید. اما چون در اندیشه‌ورزی مسیر مشخصی در ارتباط با اندیشمندان طی نمی کند در وضعیت کج دار و مریزی پیش می رود. برای مثال تحلیل مشخصی تا آخرین لحظه از میزان مشارکت اجتماعی این گروه در پدیده مورد بررسی ما یعنی "انتخابات" وجود ندارد و تا پایان ساعت رای‌گیری وضعیت آرایشی این گروه اجتماعی مشخص نیست. با یک تکرار می کنم می تواند تمام انرژی انباشت شده خود را تخلیه نماید.

وضعیت گروه سوم: برداشت شخصی نگارنده از تنوع جمعیتی آن به صورت زیر است. از اتحاد چهار گروه جمعیتی؛ خود روشنفکر پنداران، خود کم‌پنداران، خود بیش‌پنداران و قهرکنندگان هستند. دید غالب گروه سوم این است که گروه دوم بازی خوردگانی هستند که در توهم بازی کردن گرفتارند. اندیشه مشخص و مرجعیت اندیشه مشخص در این گروه قابل مشاهده نیست و وضعیتی نابسامان را از فرط بی عملی اطراف خود تنیده اند. این گروه اندیشه خود را با نفی تمام اندیشمندان، زمانی که آنها را به سوی کنشی خاص دعوت می نمایند تعریف می کند. اعتمادی به مرجعیت اندیشه ندارند اما  تحلیل‌های خاص خود را از تفسیرهای سلیقه‌ای که از اندیشمندان مرجع داشته‌اند را صاحبند.

   مشکل اصلی هر سه گروه ایرانی و در نتیجه کلیت جامعه ایرانی فقر تخصص گرایی است. به عبارت دقیق تر امکان ردیابی مرجعیت اندیشه در گروه های ایرانی به شدت مشکل و گاه ناممکن است. عدم درک دقیق از مشخصات ساخت یک تصمیم آگاهانه که باید بر مبنای سال ها اندیشه ورزی باشد در میان ایرانیان مفهومی ناشناخته است. مشکل خود تحلیل گر پنداری و عدم توجه به پیام های مخابره شده از سوی نخبگان جامعه و بی توجهی به آن رهنمودها و فراتر از آن به سخره گرفتن این اندیشه ها موضوعاتی است که اندیشمند ایرانی برای چاره جویی  در راه درمان آن بایستی کوششی بسیار نماید. چون بدون توجه به ساخت سرپل هایی میان نظام تولید اندیشه و جامعه مصرف کننده اندیشه، به نظر تلاش نخبگان در راه تولید اندیشه بدون کسب جایگاه مرجعیت اندیشه، آب در هاون کوبیدنی بیش نخواهد بود.

          عدم توجه به پیام های نخبگان و نبود پدیده حرف شنوی از اینان در میان جمعیتی که باید مصرف کننده اندیشه باشد مسئله اصلی جامعه ایرانی است. زمانی که گروه اول و دوم چشم ها و گوش ها را بسته و دهان را به فریاد گشوده اند و گروه سوم هر سه را بسته اند و هاج و واج به اطراف می نگرند، وظیفه اندیشمند ایرانیست که توجه به این مسئله را، یعنی فقر توجه به تخصص را اولویت کار خود قرار دهد.  


پی نوشت: در تاریخ 96/04/31 نظر سنجی موسسه ایپو زیر نظر دکتر قاضیان منتشر شد. نکته جالب این بود که طبق این نظرسنجی% 2.2 ایرانیان برای تصمیم گیری در انتخاب نامزد اصلح به نظر تحصیل کرده ها استناد کرده بودند، که به نوعی فقر تخصص گرایی را می تواند تایید کند. از طرفی شاید بتوان گفت تعداد کثیری از %56 درصدی که خود برای انتخاب شان تصمیم گرفته بوده اند از تحصیل کردگان و متخصصان بوده اند، به دلیل تعداد بالای فارغ التحصیلان دانشگاهی در ایران!!!



یادداشتی در باب داستان خرده جنایت های زن و شوهری

            اریک امانوئل اشمیت نویسنده داستان های معمولا کوتاهی است با ذهنیتی آشنا برای ذهنیت های شرقی. بوی شرقی و تاثیر پذیری از فرهنگ شرقی اغلب اوقات از آثار این نویسنده صاحب سبک استشمام می شود. تاثیرپذیری او از کنفسیوس و بیان جملات قصاری از او در بیان دیالوگ های شخصیت های داستان از جمله نکات قابل توجه در آثار اوست. معمولا نهایت داستان های اشمیت پایانی رو به امید دارد. روایت های او از هستی پذیرش هستی با کلیت هستی است. او در مقابل زندگی، زندگی کردن را ترجیح می دهد. کتاب خرده جنایت های زن و شوهری نیز از این قاعده اشمیت خارج نیست. داستان با روایتی وارون از یک واقعیت آغاز می شود؛ اما خواننده را با اشتیاقی پرشور برای کشف لحظاتی بیشتر از واقعیت به کنجکاوی بی صبرانه ای وادار می کند. اشمیت در تکاپوی نفوذ به ذهن زن برای کشف معماری شخصیتی ایده آل از یک مرد، شروع به روایت داستانی می نماید که قرار است دیدگاه های مرد و زن را از ذهنیت های متفاوت واکاوی کند. ژیل شخصیت مرد ماجرا با تردستی ماهرانه ای در پی نیت خوانی از قاتل ناموفق خویش لیزا است. ژیل برای کشف انگیزه قتل با طرز تفکر یک نویسنده رمان های جنایی دالانی پر پیچ و خم از مین های انفجاری برای کشف حقیقت در برابر قاتل می چیند تا با عمل کردن یکی از این تله ها کل حقیقت برای او  چون ریزش دومینویی پی در پی آشکار گردد. نکته جالب اینجاست که آسمان روابط بین زن و مرد همه جای دنیا گویی به همان رنگ است که بالای سر ماست! تمناهای زنانه و دیر فهمی های مردانه پیوندی ناگسستنی با ذات ماجرای زن و شوهری دارند. در فرازی از داستان زن به صراحت بیان می کند که به دنبال ساختی نو از بنایی قدیمی است. بازسازی بناهای کهنه فرصت لذت بردن از خاطرات گذشته در کنار زندگی آینده را مهیا می نماید. یک چالش واقعی! و راه گریز از آن... تفسیر تامل برانگیز دیگر اشمیت؛ تفسیر او از مفهوم رابطه میان زن و مرد است. او بنیان رابطه را بر پایه خشونت تفسیر می نماید. میل به خشونت ورزی که موتور محرکه ایست برای بنیان زندگی و حرکتی به سوی آینده. از دید او خانواده نهادیست برای خشونت ورزی سازمان یافته بر علیه جامعه با انگیزه ای کلاهبردارانه! اشمیت باز هم پیش می رود و نوبت به پیچیدگی های روابط جنسی می رسد؛ تمنایی گدامنشانه از مرد و رهبانیتی زیرکانه از زن. در پرده بعدی اشمیت سرکی هم به مسئله خیانت می کشد و به تبع توجیه فلسفی خود را از این مسئله بیان می نماید. مردها برای حفظ ساختار خانواده به خاطر ترس از فروپاشی نهاد خشونت ورزی بر علیه جامعه، دست به گرفتن معشوقه می زنند. زن ها برای پیدا کردن شرکایی جدید در خشونت ورزی دست به ترک نهاد خسته کننده و حوصله بر قبلی می زنند. روایت اشمیت از حس مردانه ظرافت های دقیقی دارد. لذت از جفای زنانه خاص مرد است. در طرف مقابل لذت از تلاش برای زجر کشیدن در وجود مرد، برای زن جذابیتی بی بدیل دارد؛ و نهایت ماجرا اینجاست که مرد از زجر کشیدن سیر نمی شود و زن کلافه می شود زمانی که می ترسد شاید مرد ناخودآگاه و نادانسته از زجر کشیدن بر خلاف  طبیعت اش دست بردارد. حس منزجرانه برای زن همان تصور رهایی عاشق از زجر معشوق است. هیچگاه زن نمی خواهد رابطه خدایگانی و بندگی را با هیچ آلترناتیوی جایگزین کند تا جایی که ترجیح می دهد قبل از پایان و رهایی بنده مرگ رابطه خدایگانی و بندگی را اعلام نماید. نهایت صفحات داستان بدینجا می رسد که نهاد خانواده نهادیست ریشه در سنت و نمی توان برای آن نسخه هایی با قلم مدرنیته نگاشت. بایستی اجازه داد خانواده در اقلیم سنت پابرجا بماند چون بی شک کاشتن این درخت تنومند تاریخی و فرآیند انتقال به اقلیم مدرنیته باعث کنده شدن ریشه های این ساختار شده و پیامدی جز زرد شدن، پژمردگی و در نهایت خشک شدن را در نگاه اشمیت نخواهد داشت. جملات پایانی داستان در حال تشریح جوانه هایی از رابطه ای جدید است با همان مشخصه های یک رابطه کلاسیک زن و شوهری بخوانیم سنتی و همان شاخص های همیشگی خاص این روابط. به سخره گرفتن آزادی در ساختار نهاده سنتی خانواده و عدم امکان بروز آن در واقعیت به وسیله اشمیت را می توان در همین راستا سنجید. با اعتراف به اینکه  این چند خط آخر شاید برداشتی بسیار سلیقه ای از صفحات آخر داستان باشد. نهایت اینکه هیجان های زودگذر فقط هیجان های زودگذر هستند که قابلیت مانور آنها مدار صفر درجه است، با این تفاوت که دیگر نقطه ابتدا نیز باقی نمانده است.

سوگ آتش نشانان سیاووش وار

        روز سی ام دی‌ماه نودو پنج،  یکی از نمادهای پیر تجاری شهر تهران در خاکستر خود فرو ریخت و خویش را در خویشتن فرو مکید. حبیب الله القانیان کلیمی از ابر سرمایه داران صنعتی-تجاری دوران پهلوی، سازنده برج تجاری پلاسکو بود. ایشان از اولین کسانی بود که در دادگاه های چند دقیقه ای خلخالی به اعدام محکوم شد. 

اما از تاریخ که بگذریم ؛ سوال امروز این است؛ مدیریت بیمارگونه در دستگاه بورکراسی مدیریت شهری و انباشت مدیران نالایق تا کجا ادامه خواهد یافت؟ تا کجا این مدیران بیمار شهری با اشتیاق تمام منتظر تولد شوم فاجعه خواهند بود، تا پس از یک واقعه شوم اما قابل پیش‌بینی، حس خود مدیر پنداری شان را بدون توجه به صدای بلند نارضایتی از عملکردخود ارضا نمایند. تهران و تمام کلان شهرهای ما در بحران محیط زیستی هوا و در مرحله بعد آب گرفتارند. آثار مخرب آلودگی صوتی بر روان این شهروندان غوغا می کند. قطار فاجعه هر لحظه در حال نزدیکتر شدن است اما گوش ها هر لحظه ناشنواتر و چشم ها نابیناتر می شوند. این بار اما داستان خود مدیر پنداری باید به جد مورد انتقاد قرار گیرد. مهمترین سرمایه های ما یعنی سرمایه های انسانی ما در مقابل چشمانمان پرپر شدند. شجاع ترین افراد قربانی بی کفایتی شدند. متهم اصلی این ماجرا دو شخصیت است. اول مدیر مسئول این مجموعه تجاری در بنیاد مستضعفان، دوم شهرداران این منطقه در این سال ها. آیا باید جان ها از جان به در شوند و سرمایه های انسان های زنده بگریخته در آتش بسوزد تا در این وانفسای اقتصادی بسیاری از خانواده های این زنده گریختگان زنده به گور شوند!!! تا شما شاید و شاید کمی چشمانتان بازتر و گوش هایتان تیزتر شود؟ به نظرم مردم اولین پاسخ کوبنده به این بی مبالاتی و بی احتیاطی را باید پای صندوق های رای شورای شهر بدهند. پاسخ هایی از جنس دموکراسی و شعور سیاسی بایستی سرلوحه ما قرار گیرد تا شورای شهری ها، شهرداران و مسئولان بنیاد مستضعفان صدای گریه های این قربانیان را با همدردی ملت شنوا باشند.  در این سوگ سیاوشان باید در تقبیح بیماران سلفی گیر با بنای در حال ویرانی و با سوء استفاده چی های پشت آمبولانس و ماشین آتش نشانی بیفت با جدیت بیشتری برخورد نماییم، تا شاید بیماری های خود تخریب گریمان به اندازه بیماری خود مدیر پنداران  کمی تسکین و مداوا یابد. از طرفی دیگر بایستی با تفکر بیشتری بر ویرانه های پلاسکو گریست. شاید اتفاقی مشابه برای ساختمان آلومینیوم و ساختمان های مشابه همین فردا در کمین باشد. تمام شاخص های مدیریت شهری در ایران رو به پایین است و این از نکته‌ای اساسی نشات می گیرد که زندگی برای ما اولویت آخر است و زنده ماندن اولویت اول.

آیت الله هاشمی رفسنجانی درگذشت...

       یکی از پایه های فکری و سیاسی انقلاب اسلامی ایران درگذشت. این درگذشت آنچنان سنگین بود که خبر در گذشت اش برای هر سیاسی اندیش و غیر سیاسی اندیش ایرانی  یک حس خلا بزرگ بود. فعال اقتصادی بزرگ، سیاست باز حرفه ای  و.... با مجموعه ای از القاب گونه گون چرخ روزگار را وداع گفت. عالیجناب، سردار سازندگی ، اکبرشاه و حتی فتنه گر ....

     سیر تحول فکری این سیاست مدار کهنه کار و تحلیل مواضع او در پیش از انقلاب و پس از انقلاب و نقش برجسته او در شورای عالی دفاع، ریاست مجلس، ریاست جمهوری، ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام و بسیاری از پست های کلیدی- اجرایی برای او کارنامه های متفاوتی را رقم زد. چنان که از پدر خواندگی راست در سال های اول انقلاب، در سال های آخر عمر به یکی از پدران اصلاحات نقطه مقابل تفکر خویش در سال های اول انقلاب رسید.شاید به مانند آهنگی که شبکه دو برای نماهنگ مرگ او کار کرده بود با استفاده از آهنگ پهلوانان نمی میمیرند حسن فتحی،  این پهلوان سیاسی در جمهوری اسلامی نخواهد مرد. 

دهه شصت و کلاه قرمزی

            گروه جمعیتی معروف به ایرانیان دهه شصتی جمعیتی از اهالی ایران است که اعتقاد به خصوصیات فرهنگی نانوشته، اما مشترکی دارند کلاسه بندی نشده و قابل درک برای خودشان. اینها به مانند تیم فوتبالی هستند که در موقعیت ها درک مشترکی از وضعیت پیش روی خود دارند. در ادبیات فوتبالی مصطلح است که می گویند در موقعیت ها خوب همدیگر را پیدا می کنند. تبیین خصوصیات فردی-اجتماعی دهه شصتی ها کمی پیچیده است تا حدی که هر یک از اهالی این گروه جمعیتی روایت خود را از مفهوم دهه شصت به مانند داستان فیل در تاریکی مولانا به یدک می کشند. برخی می گویند دهه شصت یعنی هر جا که رفتیم شلوغ بود. کنکور، سربازی، صف نانوایی، (اختلال ساختاری در توزیع تمام فرصت های ممکن) دیگری می گوید دهه شصت یعنی بچه که بودیم همه بزرگترها ازدواج می کردند حال که بزرگ شدیم همه کوچکترها.!!! (بحران جنسی، خانوادگی، ازدواج) آن دیگری می گوید دهه شصت یعنی فضای شیرین زندگی در نیمه دوم دهه هفتاد.(طعم شیرین و نوستالژیکی از فضای باز نیم بند سیاسی) تعریف دیگر دهه شصت صمیمیت از دست رفته است (بحران روابط اجتماعی به اصطلاح مدرن امروز و مقایسه آن با مدل سنتی دهه شصت)

از تعاریف هر یک از اعضا در تبیین این گروه جمعیتی به همراه بسیاری از تعریف های ممکن دیگر که بگذریم....

 دهه شصت این روزها در حال وداع با یکی از عروسک گردان های کاربلد نسل خودش و یکی از نمادهایش بود. امروز دهه شصت از خود می پرسد چه کسی دیگر گرداننده شخصیت رند کلاه قرمزی خواهد بود؟ چه شد که دنیا فنی زاده که وارث پدری هنرمند و بی مانند چون فنی زاده بزرگ بود به ناگاه دست های ما را رها کرد در حالیکه دستانی را که از او در دست داشتیم و حواسمان به آن نبود گرفتار مرض سرطان بود. سوال قابل طرح این است که چرا کلاه قرمزی و مجموعه دوستان برای دهه شصتی ها مفهومی دارد که برای دیگران ندارد؟ کلاه قرمزی به نظر نیمه پنهان شخصیت دهه شصتی است. نقطه اوج شخصیت کلاه قرمزی زیر پای گذاشتن هنجارهای عرفی و قانونی است. او به عنوان شخصیتی اقتدار گریز که به دنبال اعتراض به تمام محدودیت هایی که جبرگونه برای او آفریده اند می تواند دست به هر شیطنتی بزند و شیرینی این گریز را در برابر هر مجازاتی بر جان خریدار باشد. او نیازی به تفکر و سنجش برای عاقبت تصمیم خود ندارد. کلاه قرمزی محصول نیاز اجتماعی در دهه هفتاد برای دهه شصتی ها بود. جریان سازی این شخصیت عروسکی-فرهنگی و شیفتگی مردمی بدان را می توان حتی از آمار گیشه ها نیز استخراج نمود. از دست دادن جان آفرین این عروسک برای جماعت دهه شصتی که فرصت اندکی این روزها برای تامل در باب اندوخته های عملکرد یکی از نمادهایش داشته خود افسوسی تلخ است. تلخ کامی در دو اقلیم. اول به سبب از دست دادن،  دوم در عدم وجود فرصت تامل در این پدیده. اما برای شناخت بخشی از تحولات اجتماعی ایران، این روزها بهانه ای است برای بررسی دیگر شخصیت های جان آفرین به این مجموعه با قدمت و ماندگار  صدا و سیما که بینندگان برنامه اش این روزها نه دل در گرو شخصیت نماد معرفت و مردانگی و طبقه کارگر، پسرخاله دارند. نه دل در  گرو کلاه قرمزی با روحیه سر به هوایی و قانون گریزی و صداقت پاک بازانه. این روزها تلون شخصیتی در جامعه ایرانی آنچنان پیچیده شده که آن مجموعه فرهنگی-کودکانه رنگ های دیگری هم به خود گرفته است با شخصیت های جدید در داستان که پیامد تحولات اساسی در دگرگونی ارزش های جامعه ایران است. اگر از میان شخصیت های جدید این مجموعه استخوان دار به سه شخصیت برجسته اشاره نماییم این سه شخصیت "فامیل دور"، "جیگر" و "آقای هم ساده" خواهد بود. امروز فامیل دور کسی که دورترین همخوانی را با الگوهای فرهنگی ایرانی دارد و به همین دلیل نام استعاره ای فامیل دور را دارد بیشترین تطابق را با تیپ شخصیتی غالب امروز را دارد و نماد شخصیت غالب در قالب ایرانیست. او همیشه به دنبال درب و فرصت هاست. مفاهیم هر چه که باشند برای او در مفهوم درب شما بخوانید فرصت مفهوم پیدا می کند. او که برای خود صاحب ایدئولوژی ایست یک جمله ای بدین مضمون که "هر که با این درد در بند در مانند، درمانند." فرصت ها را غنیمت می شمرد و درگیر همین نیازهای دم دستی روزمره ایست که فرصت اندیشیدن به مفهومی کمی آن طرف تر را به او نمی دهد. برای دریافتن فرصت ها نبایست هیچ دردی داشت چون درد چیزی را داشتن مساویست با پشت در ماندن. جیگر خری استحاله شده است که فاقد آگاهی و صاحب جهالتیست نهادینه شده با نییتی بی نییت. او بر جهل اعتقادی راسخ دارد و با سه بار تکرار هر صحبت نامربوطی دست به مستحکم سازی مفاهیم بی ربط اش در خیال خود می زند. در آخر برای دوری از اطاله کلام باید شخصیت همساده یا به عبارت بهتر هم ساده را سنجید. هم ساده کسی است که تلخ ترین خاطرات گذشته خویشتن را با طنزی دیوانه وار به خاطر می آورد و برای آینده نیز چیزی جز ساده گرفتن و خندیدن نمی یابد. یعنی همان رویکرد غالبی که جامعه ایرانی برای تمام امور واقع خود کف دست دارد و قابلیت ساخت جوک و طنز و مسخرگی در میان هجوم هر روزه ناملایمات پیشه همیشگی این گروه اجتماعی-سنی می شود. فنی زاده با عروسک گردانی قهرمانی کم رنگ شده از میان رفت تا شاید تلنگری نمادین باشد بر ارزش های دهه شصتی. آنچه که ارزش های دهه شصت را به نظر متمایز از دیگر دهه ها می نماید این باشد که، دهه شصت تحت شرایط انقلابی و پس از آن مفهوم جنگ در رویای فردایی بوده است که هنوز نتوانسته بدان دست یابد و برای فرار از این فرجام تراژیک تقلای بی مانندی دارد برای باقی ماندن در خاطرات نوستالژیک دهه شصت. گویی ماشین زمان جمعیت دهه شصتی را آنچنان به جلو برده است که هنوز طعم شیرین روح دمیده شده در زمان-مکان دهه شصت ایران که مملو از فضائل انسانی ناشی از جنگ و انقلاب بوده در ذهنیت این جماعت باقی است و عزم دل کندن را هنوز از آن حال و هوا ندارد. شاید به قول هگل فضائل انسانی در زمان جنگ ظهور می یابند.