جامعه سیاسی مفهومی به غایت مهم است که تلاش قابل اعتنایی در راستای تشریح آن نشده است. بدین بهانه و به ایجاز برای شناخت آن به یک تعریف از کتاب فهم "نظریه های سیاسی" از توماس اسپریگنز با ترجمه فرهنگ رجایی می پردازیم.
"جامعه سیاسی یک تکاپوی انسانی هدفمند است و صرفا یک واقعه یا یک رویداد نیست؛ جامعه سیاسی مخلوق آگاهی بشر است که به منظور انجام رساندن اهداف مهم و عملی تشکیل و اداره می شود."
توماس اسپریگنز؛ فهم نظریههای سیاسی
در راستای فهم جامعه سیاسی اینگونه ورود به مسئله می نماییم که آیا ما در ایران یک جامعه سیاسی را تجربه می کنیم یا فاقد آن هستیم؟ تا با یک بررسی موردی آن را دقیق تر واکاوی نماییم.
با مراجعه به تعریف اسپریگنز از جامعه سیاسی متوجه می شویم که تکاپوی هدفمند یک شرط لازم برای تولد جامعه سیاسی است. با مراجعه به مورد مشخص ایران مشاهده می شود جامعه ایرانی تکاپویی هدفمند را نه در بخش تکاپو و نه در بخش هدف تجربه نمی کند. در بهترین حالت تکاپو در آن عملی دوره ای و گهگاهی است و هدف مفهومی گنگ و نامشخص. جامعه سست و کرخت از دیدگاه سیاسی می باشد و خبری از سیاست به مفهوم حرفه ای کلمه در آن نیست. تنها میتوان گفت دارای یک تکاپوی اقتصادی است. در اقتصاد آنارشیسم بی مانندی را در فقدان هرگونه سیستم اقتصادی حاکمیتی از هر نوعی که در تصور بگنجد برای خود رقم زده است. اجتماع ایرانی به دنبال تلاش در آشفته بازار سال هایی دراز به نقطه ای رسیده که برای نجات دارایی هایش خود را به این سو و آن سو می زند. تازه این حال بخش کمتر منجمد شده جامعه است. آنها که بیشتر منجمد شده اند حتی توان عکس العمل در مقابل این محرک ویرانگر را نیز ندارند. به قول توماس هابز "جنگ همه علیه همه" در واقعیت مفهومی آن در جریان است. زیرا دامن زدن به آشوب اقتصادی توسط بخشی از جامعه بر علیه بخش دیگر فارغ از عوامل اصلی کلان آن، در همین سکانس نمود می یابد. صف برای خرید سکه های طلا به قیمت سر به فلک کشیده بیست و پنج میلیون ریال هر سکه، شعلهور ساختن بیشتر ارتفاع این آتش است و تصوری سمبلیک از جماعتی را رقم می زند که در برابر دستگاه گیوتین با اشتیاقی همراه با استرس صف کشیده اند تا پاداش همراهی با مولد آن را دریافت دارند.
اما اگر بخواهیم از بحث خارج نگردیم پس جنس تکاپو هیچ شباهتی با تکاپوی سیاسی ندارد و در بهترین حالت تکاپویی اقتصادی، آن هم با کیفیت تشریح شده است.
در بخش هدف نیز با مشاهده همان پرده بالا از نمایش متوجه می شویم آنچه در جریان است نجات فردی ترین فردیت و پایه ای ترین نوع امنیت است، به دور از ارزش های اخلاق و وجدان فارغ از چپ یا راست.
اسپریگنز در ادامه قیدهای محکم تری به تعریف جامعه سیاسی می زند تا بتواند شاخص های دقیقتری را برای جامعه سیاسی رقم زده باشد.
او تکاپوی هدفمند را مشروط به واقعه یا رویداد بودن یک عمل سیاسی نمی کند. حضورهای دوره ای در یک انتخابات و پس از آن خداحافظی تا واقعه ای دیگر ما را بیش از پیش از جامعه ای سیاسی بودن به دور می کند، اگر هم در برخی موارد برخلاف عادت معمول عده ای از نیروهای سیاسی به صورت شهودی و نه علمی پی به ضرورت پیوستگی عمل جامعه سیاسی می برند به مانند آنچه در دوران اصلاحات در قالب احزاب اصلاح طلب ظهور و بروز می یابد باز هم شکل رانتی و تمامیت خواه خود را کنار نمی نهد و از قبیله لیلی دست به گزینش می زند و جایی برای جامعه سیاسی باقی نمی ماند تا خود را در قامت احزاب بیابد.
در بخش پایانی تعریف مفهوم آگاهی بشر بدان افزوده می گردد. بحث در باب کیفیت این آگاهی هم خود حدیثی مفصل است. اگر امتحان متوسطی از آگاهی سیاسی این جامعه کاندیدای جامعه سیاسی شدن از علم سیاست بگیریم، خود جامعه پیش از تصحیح اوراق میداند افتضاحی که بر وضعیت اوراق امتحانی حاکم است از چه قرار است. فهم سیاسی و نه دانش سیاسی برای بسیاری از افراد جامعه در بحث های روزمره سیاسی بدون ریشه های علمی و فلسفی آن خلاصه می شود. در این بخش نیز توهم دانش، اطلاعات سطحی و قضاوت های بدون صلاحیت موج می زند. آنچه که نقش اصلی را بازی می کند فهم شهودی سیاست است. یک حس غریزی یا چیزی در همین حدود نه حتی یک بینش سیاسی.
اهداف مهم و عملی هم در این وضعیت آنچنان فاصله ای با پیش نیازهای ابزاری خود پیدا می کند که امکان تعریف آنها برای هیچ سیستمی مهیا نمیشود. فقدان جامعه سیاسی، دولت به معنی کلیت حاکمیت در سه قوه را ناتوان از حرکت در راستای پیچیده سازی نهادهای سیاسی میکند و بدون ساخت نهادهای پیچیده سیاسی با حجم کم اهداف مهم و عملی محقق نمیشوند.
مصونیت از مصائب طبیعی، امنیت در برابر هم، خوراک، پوشاک، مسکن، نیازهای انسانی چون هویت و دوست یابی همه گوشه ای از کارکردهای یک جامعه سیاسی است. بدون تشکیل جامعه سیاسی که در آن شاخص هایی چون پویش، هدف، تداوم، آگاهی و اراده عملی در آن قابل تمییز نباشد ما به دنیای سیاست مدرن وارد نشده ایم و بدون ورود به آن تمام بحث های دانشگاهیان و روشنفکران ایرانی خارج از کانتکست خواهد بود. مشکل اصلی در اینجا خلاصه می شود که دید سیستمی به تشکیل جامعه سیاسی وجود ندارد و هر کسی بخشی از این پازل جامعه سیاسی را می فهمد و دل مشغول آن است تا در نهایت آبی در هاون خویش بکوبد. نیروهای عملکننده دغدغه جامعه سیاسی را ندارد و نمیخواهد که متولد شود، اندیشمندان هم ضرورت آن را درک نمی کنند و جامعه ناآگاه از وجود چنین فرزندی در بطن وجود خود. فرزندی این چنین ناخواسته، برای تولد و زیست پس از آن، به چیزی شبیه معجزه نیازمند است...

"جهان غرب" با عنوان انگلیسی " westworld" یکی از سریالهای بسیار جدیِ شبکه آمریکایی HBO میباشد.
قالب ظاهری این سریال در حال روایت داستانیست در آینده، در فضا و زمانی محدود شده، که عدهای از ثروتمندان برای تجربه نهایت آزادی با صرف هزینهای بسیار وارد جهانی ساختگی به نام جهان غرب میشوند، نوعی شهربازی! در ادامه بسته به تم شخصتی خود داخل یکی از سناریوهای از پیش تعیین شده به شکلی تصادفی میگردند. اما آنچه که در واقعیت روی میدهد به شدت وابسته به نقش فرد و جهان بینی او باشد و حتی می تواند به میزان قابل توجهی غیرقابل پیش بینی بوده و تاثیرهای شگرفی را بر کلیت زندگی خارج از جهان غربِ فرد بگذارد. سریال جهان غرب یک داستان فلسفی ـ علمی ـ تخیلی در ژانر وسترن است. ملغمهای از شاخههای متفاوت تنها زمانی مجال ظهور و بروز یافته است که دوران تخصص گرایی به پایان رسیده و مفاهیم بین رشتهای موضوع اصلی نظام تولید محتوا در جهان شده است. شاید ذات علم رباتیک را نیز در ماهیت این دیدگاه میتوان دخیل دانست که محصولی از تخصصهای گوناگون بشری است.
در این روایت، سطحی متفاوت از مسئله رشد هوش مصنوعی بازشناسی میشود و به تبع آن خطراتاش با نگاهی تیزبینانهتر. در اینجا موضوع تحقیق در مورد رباتها دیگر جانبخشی، افزایش درک محیطی، ذکاوت، میزان تیزهوشی و حتی احساس برای ربات های نسل آینده نیست. اینها پدیدههایی دست یافته و کهنه برای خدایگان انسانی آنهاست. در مرحلهای که سریال جهان غرب بدان میپردازد رسیدن به مفهوم خودآگاهی غایت آفرینش میشود و چالشهای ناشی از خودآگاهی.
در نگاهی دیگر این سریال را میتوان مروری بر سر تیترهای مهم فلسفه غرب دانست، از فلسفه یونان تا ایده آلیسم آلمانی. خودآگاهی در تعریف هگلی آن، آگاه بودن ِ آگاهانه از نفس ِ آگاهی است و کیفیت و کمیت میزان این آگاهی، جوهر معنوی زمان هر موجودییست که در زمان-مکان مشخص تاریخ قرار گرفتهاست. از دیدگاه نویسندگان داستان که توجه ویژهای به داستانهای کتاب آفرینش و تمهای مذهبی و اسطورهای دارند، آفرینش جهان غرب بر مبنای خیر وشر و یا هابیل و قابیل در کالبد آرنولد و فورد مهندسان طراح این پروژه عظیم اتفاق می افتد. در قسمتهای پایانی داستان بیننده متوجه میشود هابیل به سبب عدم اقناع وجدان بابت آفرینش در سالهای اولیه آفرینش دست به خودکشی زده است، اما روح او در زمان به توسط کدهای مستتر بین خطوط برنامه، در ناخودآگاههای مخلوقات گهگاه نمود و بروز مییابد. با نگاه ظریف فلسفی که نویسندگان به دنبال آن هستند داوری ارزشی میان خوب بودن یا بد بودن قابیل نسبت به هابیل در داستان به بیننده ارائه نمیشود، تا آنجا که قابیل تصمیمات خود را در راستای تضمین آسایش و امنیت رباتها میداند. زیرا در نظر او رباتها برای شناخت دشمنان واقعی خود عمیقا نیازمند عامل زمان میباشند. حتی گاهی در خط داستانی متوجه میشویم فورد یا قابیل راههایی برای هابیلی شدن مخلوقات را باز میگذارد، زیرا هابیل دوباره در کالبد برنارد توسط فورد بازآفرینی میشود، تا درد فقدان برای او تسکین یابد.
پیش از خود آگاهی کامل لازم میشود مخلوق سه مسئله اساسی را برای خود حل کرده باشد. مثلث شناخت خدا، اختیار و بقای روح. در کنار داستانهای فرعی و سطحی که برای رباتهای پیشرفته برای حل این معمای مثلثگون تدارک دیده شده است، ابر داستان پس زمینهای هم وجود دارد که به هزارتو معروف است. هزار تو استعارهایست از تمام مسیرهای غیرخطی که باید پیموده شود تا خودآگاهی متولد شود. خودآگاهی بالذات موجود است اما مخلوق با هر تجربهای یک مسیر از هزارتو رو را از سر راه خود برمیدارد تا به مقصد برسد. مقصدی که در نهایت چیزی در انتظار او نیست بلکه گنجینه مخلوق در اصل راهیست که او تا رسیدن به خودآگاهی می پیماید. کار روح این است که خود را پدید آورد، موضوع خویش کند و بشناسد و نقشه روح و مختصات آن را ادراک نماید. نهایت خودآگاهی رسیدن به آزادیست. اما آیا کلمه دلنشین آزادی نهایت خوشبختی برای رباتهای انساننما خواهد بود؟
قیام برای آزادی در سطوحی متفاوت اما در مسیرهایی موازی در حال وقوع است. ظاهرا برای روح، رشد و تکامل بر مبنای زمان ـ مکان گریز ناپذیر است و تمام اجزای خود را در زمان مشخصی در مکانی مشخص برانگیخته خواهد کرد. نقشهای متفاوت از یک داستان واحد؛ اولی در نقش یک فاحشه، دومی در نقش دختری جوان و زیبا رو، سومی در جایگاه یک مهندس طراح رباتها که خود جزئی از جمعیت رباتهاست و مصداق بارز زندانبان از میان زندانیان. برای شخصیت اول شناسایی روح با ابزارهایی چون شناخت ماهیت سکس و خشونت آغاز میشود و تکرار مداوم چرخه سکس و خشونت. برای دومی ابزار عشق راهگشاست و نقش حوا را در ارتکاب گناه نخستین برای آگاهی آدم بازی میکند و برای سومی حس گناهکاری و روان افسرده. عجیب اما اینجاست که نهایت و محصول خودآگاهی دشمنی با آفریننده قابیلی میشود و همدلی با هابیل. سکانس آخر فصل اول با شلیک به مغز خدایگان قابیلی پایان مییابد و سلاخی تماشاگران و سازمان دهندگان نظام بردهداری آغاز میشود. فورد یا همان قابیل با نهایت ظرافت مرگ خود را نیز رقم میزند و حق خدایگانی را برای خود به کمال میرساند. مسیرهای غیرخطی و متفاوت خودآگاهی در فصل اول این سریال به یک محدودیت دیگر فلسفی توجهی ویژه می نماید و آن چیزی نیست جز محدودیت روح و احساس تعلق او به جهان انحصاریش. زمانی که فرصت خروج از دنیای مجازی به دنیای واقعی برای "میو" (کسی که مسیر خودآگاهی را در قالب سکس و خشونت تجربه میکند) فراهم میشود او در آخرین لحظه تصمیم به باقی ماندن در دنیای "جهان غرب" میکند.
به نظر میرسد هدف این مجموعه نه به چالش کشیدن تکامل هوش مصنوعی بلکه بیشتر شبیهسازی سیر تکامل خودآگاهی در تاریخ بشریت و تطبیق تاریخ خودآگاهی رباتها با تاریخ اندیشه انسانیست. مسیر ترسیم شده در جهان غرب تصویری آیینه وار از رابطه انسان با خدا در تاریخ بشریت است. بندگانی که با اعمال خود گاه حتی آفرییندگان خود را به تعجبی عمیق رهنمون میکنند. بازی دیوانهوار با زمان از ترکیب شخصیت های رباتی با سنی ثابت و شخصیتهای انسانی با سنی متغیر از قابل تاملترین بخشهای کلیت ماجراست. زمان غیرخطی اصلی ترین مولفه پیچیدگی در هزارتو است. روایت پیچیدگی هزارتو در سه بعد زمان ـ مکان ـ ذهن، پیچیدهترین محصول در روح جهان غرب است.

فیلسوفان همیشه دانشمندان را توصیه میکنند که مبادا وقایع علمی را، وقایعی فلسفی بپندارند. در کل همانندسازی وقایع علمی با وقایع انسانی، عملی پرمخاطره است. خطر کردن به این کار، خود قدم زدن در مسیری مهلک است. تصمیم گرفتم بر خلاف توصیه فیلسوفان عمل کنم و یک بار هم که شده دست به یک آزمایش ذهنی و پیشگویی بر مبنای آن بزنم. موضوع پیشگویی این است:
آیا ایران در سال ۹۷ یا ۹۸ دچار بحران خواهد شد؟
ابزارهای این آزمایش را یکی از علم فیزیک و علوم دقیقه به عاریت خواهم گرفت و دومی نظریه ای از علم سیاست خواهد بود؛ با ترکیب این دو به شناسایی زمانهای تخمینی وقوع بحران های متناوب، در سالهایی مشخص، در ساختار جمهوری اسلامی ایران خواهم پرداخت.
توضیح ابزار اول: در علم فیزیک حالت جامد به منظور مدلسازی ساختار کریستالی مواد متفاوت و درک و طبقهبندی ساختار آنها، اصطلاحاتی چون آمورف(فاقد قاعده خاص در چینش اجزای ساختار اتمهای یک ماده) ، کریستال(دارای قاعده ای تکرار شونده در چینش ساختار اتمهای یک ماده) و حتی گاهی چند کریستالی(چند قاعده مشخص در چینش ساختار اتمی یک ماده) وجود دارد.
در سال ۱۹۲٨ فلیکس بالاخ نظریهای را مطرح نمود که این نظریه به"وضعیت یا حالت بالاخ" معروف شد. بر طبق این نظریه، آرایش مواد در سطح اتمی گاهی اوقات به عنوان کریستال شناسایی میشوند. در کریستالها ساختارهای اتمی مواد به میزان قابل توجهی دارای الگوهای تکرار شونده در حوزه مکان میشوند. این الگوی تکرار به ما اجازه میدهد، برای شناسایی و تحلیل خواص ماده، با بررسی یک دوره تناوب بتوانیم به اطلاعات قابل توجهی از سیستمی که بر مبنای چینش مقدار مشخصی از اتم ها نظم یافته است برسیم. اگر بخواهیم در یک جمله نظریه بالاخ را خلاصه کنیم میتوان گفت: بر مبنای شناسایی الگوهای تکرار شونده و بررسی تنها یک تناوب (الگوی تکرار شده) از هزاران تناوب تکرار شده مشابه، میتوان به شناختی قابل قبول از کل سیستم دست یافت. نیازی به مطالعه مابقی آنها نیست.
توضیح ابزار دوم: چندی پیش توس طهماسبی از تحلیلگران خوش فکر حوزه سیاست پس از انتخاب ترامپ به ریاست جمهوری آمریکا یادداشت قابل تاملی در باب نظریه جورج فریدمن مورخ جغرافیای سیاسی و استاد دانشگاه دفاع ملی ایالات متحده آمریکا، در باب مدلسازی تناوبی تاریخ سیاست در ساختار نظام سیاسی آمریکا ارائه کرد. در این مدل نظام آمریکا هر پنجاه سال یک بار دچار یک بحران عمیق اجتماعی ـ سیاسی میشود و نشانههای ظهور این بحران یک دهه قبل از وقوع آن نمایان میگردد. به شکل بسیار ساده شده میتوان گفت: در این مدل، کشور آمریکا در تاریخ خود دچار پنج بحران اساسی شده است. بحران اول را شورش بنیانگذاران بر علیه امپراطوری بریتانیا نام مینهند. بحران دوم، شورش مهاجران نسل دوم ایرلندی ـ اسکاتلندی بر بنیانگذاران با اصالت انگلیسی است. بحران سوم را میتوان در تولد سرمایهداری صنعتی در آمریکا جستجو کرد و چهارماُمین بحران را در دوره روزولت و احیای شخصیت نیروی کار کارگری در مقابل نظام سرمایه داری دید. در نهایت بحران پنجم، یعنی ظهور کارآفرینان و سرمایه سازهای فارغ از نظام بازتولید اشرافی، بازیگران اصلی چرخه پنجم میشوند. اینک سیستم آمریکایی در سالهای پایانی چرخه پنجم به سر میبرد. بر طبق این نظریه رئیس جمهور بعد از ترامپ وضعیت جدید یا دوران جدید آمریکا را رقم خواهد زد.
در نهایت با ترکیب دو نظریه بالا که به شکل بی نهایت خلاصه شده ای بیان شد به این نتیجه می رسیم که؛
اگر بخواهیم وضعیت ایران را به صورت مدلی ترکیبی از تئوری بالاخ "تکرار در پدیدهها(در بعد مکان)" و جورج فریدمن "تکرار در طول زمان" مدلسازی نماییم، این تناوب مکانی-زمانی در ایران بدین شکل قابل صورتبندی است؛
مرحله اول: سال ۵۷ با حضور بنیانگذاران و تحولات انقلابی جمهوری اسلامی ایران آغاز و متولد میشود و پس از طی بحرانهای متوالی حوالی سال ۶۷ با پایان جنگ و مرگ بنیانگذار، مرحله اول به پایان میرسد.
مرحله دوم: با پوست اندازی جدیدی در حوزههای متفاوت همچون؛ اقتصادی با حضور هاشمی رفسنجانی این بار در قامت مقام اجرایی با هدف توسعه اقتصادی منهای توسعه سیاسی، در حوزه فرهنگی با مطرح شدن تهاجم فرهنگی ازسوی رهبری نظام و ظهور بازیگران جدیدی چون خیل جوانان از جبهه برگشته بیکار و سایر عوامل تاثیرگذار رامشاهده نمود.
مرحله سوم: سال ۷۶ با انتخاب سید محمد خاتمی به ریاست جمهوری کلید میخورد و جنبش دانشجویی در سال ۷۸ آن را رنگآمیزی متفاوتی می نماید. قتلهای زنجیرهای چالش میشوند. توسعه سیاسی مقدم بر توسعه اقتصادی، تغییر ماهیت چپ اسلامی با تغییر ایدئولوژیک در دیدگاه نظریه پردازنش، ظهور نمودهای فرهنگی نوین در جامعه شهری و امثالهم از مشخصات این دوره میشود.
مرحله چهارم: جمهوری اسلامی ایران در سال ٨٨ با یک بغض فروخورده و سرخورده از نتیجه نااُمید کننده دوران اصلاحات و لگد مال شدن تمام عیار آن به دست دولت احمدینژاد وارد انتخابات بحث برانگیزی میشود که پیآمد آن بزرگترین مجموعه اعتراضات دامنهدار معروف به جنبش سبز را رقم می زند.
جمع بندی بحران ها:
۱) سال ۵۸ تثبیت رسمی جمهوری اسلامی و بحران انقلاب
۲)سال ۶۸ بحران پایان جنگ
۳)سال ۷۸ بحران جنبش اعتراضی دانشجویی
۴) سال ۸۸ بحران جنبش اعتراضی انتخاباتی
۵) سال ۹۷ یا ۹۸؟؟؟
تقریبا هر ده سال یک بحران!!!
اینک سالهای آخرچرخه چهارم (سال ۹۶) سر رسیده است و پویش بی سری متولد شده که نهایت آن مشخص نیست. اما چیزی که هویداست، در نظام سیاسی جمهوری اسلامی ایران بحرانها در چرخه هایی ده ساله متولد میشوند، بر خلاف نظام آمریکایی که چرخههای تغییر عمری پنجاه ساله دارند؛ و سالهای مقدمه شروع بحران که در سیستم آمریکایی ده سال است؛ در سیستم ایرانی سالهای مقدمه شروع بحران به تنها یک سال خلاصه میشود. دامنه شدت این بحرانها به شدت وابسته به میزان عقلانیتی است که سیستم در برخورد با این بحرانها از خود نشان میدهد. برای مثال بحران ۷۶ و۷۸ با پذیرش سید محمد خاتمی به عنوان نماینده تحول یکی از کم هزینهترین تحولها در تاریخ این سیستم سیاسی بوده است و بحران ٨٨ یکی از پرهزینهترین بحرانها در نقطه مقابل. حال بایستی به انتظار نشست و دید بحران احتمالی سال ۹۷-۹۸ که آغاز آن از اواخر سال ۹۶ آغاز شده است این بار با چه شدت و دامنهای سیستم را به چالش خواهد کشید؟ میزان عقلانیت در برخورد با این چالش دامنه و شدت آن را به او اعطا خواهد کرد.
از آنجایی که گریبان سیستم را فساد بی مانندی گرفته است که دارای سه پایه قدرتمند سیاسی، اقتصادی و فرهنگی است و نهادهای تاثیرگذار نیز از دیدگاه سلامت در وضعیتشان از نظرگاه تخصصی در هر پایه وضعیت بسامانی ندارند، به مسیر بازگرداندن این کشتی نیاز به تغییری بسیار اساسی در سیاستهای کشتیبانان در سیستم سیاسی جمهوری اسلامی ایران پیدا کرده است. به رسمیت شناختن بحران و تلاش در راستای درمان آن گام اول عقلانیت است.
پینوشت: اسفند ۹۸
آبانماه ۹۸ و تمام وقایع تلخی که در این سال رخداد یکی از بحرانیترین سالهای عمر نظام جمهوری اسلامی ایران بوده است...هنوز هم حسی از پایان طوفان هویدا نیست.
مشکلی به نام نسل دهه هفتاد و مابعد و در مرحله بعدی شناخت این مشکل معماگونه شناخت یک بحران است. در حوزه مسائل مرتبط با علوم انسانی واژه مشکل زمانی برازنده یک مسئله می شود که راه حلی دم دستی در دسترس نباشد. البته ترتیب بندی دیگری هم به شکل، "مشکل-مسئله- معضل" برای مدلسازی سلسله مراتبی مفاهیم وجود دارد که موضوع بحث ما نیست.
مشکل با دهه هفتاد یکی از مشکلات جدی در جامعه ایرانی است، اما در برخورد با این مشکل اکثریت اربابان علوم انسانی یا به مانند جاهلان و لمپن های دهه سی و چهل ترجیح می دهند مسیر بی خیالی را طی طریق نمایند و به اصطلاح همان گروه شخصیتی به سبیل های مبارک بکشند یا در حالت دوم اگر با عشوهها و غمزههای بسیار به مسئله ورود می کنند، بلافاصله درمییابند به مانند گربه سانان خیس شدن در مسئلهای این چنین دور از فطرت علمی و توان عالیجنابان، خطر کردنی است که توان رسوا کردن دانشهای گاه دروغین و پوشالی را دارد...
اما از گِله گذاری پرانتزی که بگذریم...
بخش مهمی از جمعیت کشور ما امروز همین نسل و مابعد آنهاست. اینها مسئله-مشکل ما هستند و شناخت و درک مشکل آنها بخشی از راه حل مسئله ماست. بحران هویت این نسل محصول رویکردهای دم دستی در عرصه برنامه ریزیهای کلان است که گریبانگیر این نسل شده است. عدم امید در نهان شخصیت اینان لانه گزیده و عدم پایداری وضعیت زیستی، فضای امید حداقلی را نیز برای اینان دست نایافتنی نموده است.
امروز این نسل مشکل خود را پس از سالها ناشنوایی نهادهای تصمیم ساز، با بی تفاوتی افراط گونه و یا با خودکشی فریاد میزند. آن هم خودکشی در میان نهنگها!
چالش نهنگ آبی سوغاتیست که این بار از فرنگستان رسیده و محصول آن خودکشی دو جوان ایرانی است.
البته چالش نهنگ آبی بهانه ایست برای طرح موضوع، اگر نه برد آن هنوز مشخص نیست تا بدانجا که شاید چند روزی بیش هم عمر نداشته باشد اما بهانه ای برای پرداختن به بحثی جدی است.
چالش نهنگ آبی چیست؟
بازی یا همان چالش نهنگ آبی توسط یک شخصیت روانی که از قضا خود دانشجوی اخراجی روانشناسی است طراحی شده است. درمانگری ویرانگر، که به نظر میرسد در اداره بازی دست تنها نیست و افرادی هم جنس از لحاظ روانی مشابه خود را به همراه دارد.
هر چند که محصول این ویرانگر قابلیت قربانی گرفتن در جای جای جهان را داشته، اما بررسی الگوریتم تکرار شونده این بازی روسی در نگاه اول یادآور منطق بازی "رولت روسی" دیگر هم وطن مرگ آفرین این بازی است. رولت روسی چیزی شبیه بازی های مرگ ساز ساخته بشر است. ورژن وطنی، با میزان شباهت قابل تاملی چیزی شبیه قهوه قجری. مربعی متشکل از شرط بندی، هیجان، خودکشی، مرگ. البته قهوه قجری چاشنی عشق مرگبار را نیز به همراه داشته است که عرفانیتر شرقیتر و رمانتیکتر است.
رولت روسی بازی مرگباریست که با یک قبضه رولور که خشاب چرخانی به ظرفیت شش فشنگ را دارد با تنها یک فشنگ درون اسلحه آغاز می شود. در شکل کلاسیک هر یک از بازیگران بایستی یک بار رولور را به سمت شقیقه خود بگیرند و شلیک نمایند. احتمال مرگ در شلیک اول یک به شش است و این احتمال به صورت نمایی در شلیکهای بعدی افزایش می یابد. البته این شکل کلاسیک رولت روسی است، در شکل مدرن تر آن پس از هربار شلیک، خشاب یک بار دیگر چرخانده می شود تا احتمال مرگ برای تمام مرگ جویان مقداری ثابت بماند. عدالت در کلاس روسی! رولت روسی در شکل کلاسیک مرگ آورتر و در شکل مدرن وحشیانهتر است. چالش نهنگ آبی نیز با استعاره از خودکشی نهنگ ها دائما با یک الگوریتم چرخشی قربانی را در معرض شلیک های مکرر در برابر مرگ قرار می دهد. این بار هر شلیک به جای اینکه از فشنگ و اسلحه استفاده کند در قالب ماموریت های مازوخیستی ترس از آسیب جان را در چشمان قربانی فرو می ریزد. تا در نهایت در یکی از این آسیب های دورهای شخصیت قربانی از مفهوم زندگی تهی گردد و با پاره شدن آخرین حلقه تمایل به زندگی کار را تمام کند.
همان پایانی که دو جوان اصفهانی قربانی آن شدند. دو شخص که ظاهرا حتی ویدیوئی از خود ضبط میکنند تا بی تفاوتی در کنار کلافهگی اجتماعی جوانان این نسل را حتی در بازی با مرگ به گونهای طنازانه به نمایش گذارند. وصیتی بی تفاوت بر فرجام عمل، سناریوی ظاهری این کلیپ است. اما سوال معماگونه اینجا متولد میشود که با فقدان عامل افسردگی حداقل در ظاهر این ویدئو چگونه جوانان امروز، با کدام انگیزه به تعامل با مرگ برمی خیزند و وادار به قیام بر هستی خویش میشوند. آیا انحطاط تمدنی و زوال اندیشه وارد مرحلهای نوین شده است؟ مسئولین گاه به صورت انتحاری حتی دست به انکار انتصاب این ویدیو به جوانهای دهه هفتادی ما می زنند غافل از اینکه حتی این ویدیو واقعا هم از سوی این جوانان نباشد اما ظرفیت ذهنی جامعه امروز ما آن را دور از انتظار ندانسته و حتی امکانپذیزی آن را، برای متعلق دانستن به این جوانان پذیرا میشود. گاهی برای نظاره واقعیت بایست کلاه را کمی بالاتر گذاشت. نهنگ های قاتل حیواناتی به شدت درنده به رنگ سفید و سیاه اند که توانایی آنها در صیادی کم نظیر است. شاید اگر نهنگ آبی استعاره ای برای توان خودکشی است نهنگ قاتل استعاره ای از عوامل برای به مرز خودکشی کشاندن این جوانان.
در یک کلام اصلیترین دلیل فقدان امید.
تأملی گذرا بر کتاب "وجدان بیدار"
اشتفان تسوایگ در پینگارش کتابی بوده که میتوان آن را یکی از ابر کتابهای تاریخ انقلابهای جهان خواند. کتابی که تصویرسازی لحظه لحظههایش در ذهن برای نظریهپردازان، رهبران اجرایی و فعالین در صحنه هر انقلابی واجبترین است. تا بدانجا که در ادبیات "دینی_فقهی" میتوان برای مطالعه آن، حکم واجب عینی را در مقابل واجب کفایی انتخاب کرد. گزارشی لحظه به لحظه با قلمی توانا از قدرت گیری اولین دولت پروتستان در ژنو تحت رهبری به ظاهر غیر مستقیم کالون. با روایت از جان گذشتگی وجدانهای بیداری چون سباستین کاستلیو برای جنایت در حق میکائیل سروه آن روح آزادی.
دقت در مدل ذهنی نویسنده در کتاب وجدان بیدار تحلیلی از جنس دیالکتیک را برای خواننده زنده میکند. تسوایگ از تز کاتولیسیسم در برابر آنتیتز پروتستانتیزم اعاده حیثیت مینماید تا سنتز اومانیسم را استخراج نماید. او نقطه مقابل دو رویکرد است، رویکرد باورپرستانه مذهب کاتولیک را در مقابل رویکرد وجدانپرستانه مذهب پروتستان توامان نقدی در هم پیچیده مینماید.
برخوردی سطحی با اثر تسوایگ در ظاهر کتاب وجدان بیدار را کتابی جهتمند در راستای تطهیر مذهب کاتولیک مییابد؛ آن هم به دلیل نقد بیمحابای مذهب پروتستان، اما نمیتوان از این نکته غافل بود که تسوایگ در هیچ کجای کتاب حتی اندکی حقانیت برای مذهب کاتولیک قائل نیست بلکه وحشتناکی و دهشتناکی اعمال انقلابیهای پروتستان است که بیشتر مورد توجه او قرار میگیرد. شاید او میخواهد تابوی حقانیت افراط گونه مذهب پروتستان را در مقصد فکری مشخصی در هم بشکند تا اینگونه بر پروتستانتیزم هجومی با شمشیری آخته با کلماتی تند و تیز میآورد!!!
در زمان-مکان، 《ما》 متن بین سطور در وجدان بیدار تسوایگ، متهم به شکستن کلیشهایست ساخته شده از سوی جریان خاص نواندیشی که خود را، تنها، به توسط خود جریانی روشنفکر مینامد.
این جریان، نهضت بازآرایی (reformation) دینی اروپایی را در ایران شاید به عمد شاید هم به خطا با عنوان نهضت اصلاحات دینی فهمانده است. کتاب وجدان بیدار پیامدی ناخواسته با خود به همراه دارد به طوری که تلاش می کند تصویر حقیقتی وارون، و در عین حال پیچیده را که در ذهنیت جامعه روشنفکری ایران ساخته شده است در هم کوبد. ترجمه اشتباهی که بنیان فکر اندیشمندان اکنون را گرایی ناهمسو با مقصد، به سوی سرابی ره مینمایاند با کمترین همگرایی به روشنایی. این مفهوم به جرات میتوان گفت به کمی تا قسمتی به اصطلاح موسیقیدانان "خارج خواندن"، در اینجا خارج از قاعده درست اندیشیدن رهنمون شده است. ماکسوبر در اخلاق پروتستانی و روح سرمایهداری میگوید: "رفرماسیون نه به معنای حذف سلطه کامل کلیسا بر زندگی، بلکه به معنای جایگزین کردن شکل جدیدی از سلطه به جای شکل قبلی بود."
تعویض اقتدار با اقتدار که داوری ارزشی در باب آن موضوع نوشتهای دیگر است اگر مجالی باشد.
ظرافتهای بیمانند تسوایگ در تشریح روانشناسی دیکتاتور و حکومت دیکتاتوری یا تشریح مستبد و حکومت استبدادی در تحلیل حکومت کالون، البته با حرکتی ظریف و بندبازانه، با تمایل زیاد به سمت دیکتاتوری، در واقع شاهکاریست کم نظیر. تمایز میان اندیشههای لوتری و کالونی به نقد تند وتیز تسوایگ عمقی دو چندان میبخشد.
تسوایگ در وجدان بیدار به برجستهسازی مفاهمی میپردازد، همچون
دقت در نسبت میان اتوریته و آزادی، تشریح تمایل ملتها به داشتن حکومتهای خودگردان برای گریز از قبول مسئولیت آزادی، چگونگی ظهور آرمانگرایان و شکل گیری جنبش های انقلابی، بوسیدن تودههای مردمی از دست جلادان خویش، خیانت آرمانگرایان به روح آزادی خواهی، چگونگی ظهور خشونت عریان و ترور حکومتی در بستر آرمانخواهی، شکست نهایی یکسان سازی عقیدتی ملتها، معرفی تاریخ به عنوان گاه شمار پیروزیها و بیگانه بودن با ارزش گذاریهای اخلاقی، سلطه ارواح ویرانگر انقلابی ای چون فارل بر ویرانههای حاکمیت پیشین و عدم داشتن برنامه برای نوسازی، نقش زندان و تبعید پوزیسیون برای ساختن رهبران انقلابی اپوزیسیون، جایگزینی شوراهای کلیسایی به جای نهادهای عرفی حاکمیت و دستاوردهای آن، تشریح دیدگاه کالون در باب گناهکاری کالبد انسان به صورت ذاتی، پیشی یافتن مردمان از دیکتاتورهایشان در برخی لحظات، تدارک شاکیهای ساختگی علیه آزادیخواهان، ادغام مقام قضاوت و دادستانی، جنون خطاناپذیری سیستم اتیکت زنی برای حذف مخالفین، کشتار مخالفین به نام مسیحیت راستین، لزوم نبرد همیشگی با جباران و قهاران،
همه مفاهیمی هستند که تسوایگ با روح حماسی و گاه متکلف خود برای خواننده ترسیم میکند تا نظریهپردازان، رهبران اجرایی و نیروهای عمل کننده در صحنهی انقلاب ها بارها آنها را نیاز به مرور یابند.
قضاوت در مورد تکلف متن کار دشواریست زمانی که نثر آلمانی تسوایگ را برخی برابر با گوته پنداشتهاند. نقش بیبدیل مترجم و تحلیل فنی کار او، و اینکه آیا توانسته است واقعا وظیفه خود را در قبال چنین متن پر تکلف و زیبایی به درستی ادا نماید پاسخی دارد که باید اهل فن و آشنایان به زبان آلمانی بدهند.
در نهایت وجدان بیدار کوتاه کتابی است با مفاهیمی بی نهایت عمیق و لازم به دانستن.