اریک امانوئل اشمیت نویسنده داستان های معمولا کوتاهی است با ذهنیتی آشنا برای ذهنیت های شرقی. بوی شرقی و تاثیر پذیری از فرهنگ شرقی اغلب اوقات از آثار این نویسنده صاحب سبک استشمام می شود. تاثیرپذیری او از کنفسیوس و بیان جملات قصاری از او در بیان دیالوگ های شخصیت های داستان از جمله نکات قابل توجه در آثار اوست. معمولا نهایت داستان های اشمیت پایانی رو به امید دارد. روایت های او از هستی پذیرش هستی با کلیت هستی است. او در مقابل زندگی، زندگی کردن را ترجیح می دهد. کتاب خرده جنایت های زن و شوهری نیز از این قاعده اشمیت خارج نیست. داستان با روایتی وارون از یک واقعیت آغاز می شود؛ اما خواننده را با اشتیاقی پرشور برای کشف لحظاتی بیشتر از واقعیت به کنجکاوی بی صبرانه ای وادار می کند. اشمیت در تکاپوی نفوذ به ذهن زن برای کشف معماری شخصیتی ایده آل از یک مرد، شروع به روایت داستانی می نماید که قرار است دیدگاه های مرد و زن را از ذهنیت های متفاوت واکاوی کند. ژیل شخصیت مرد ماجرا با تردستی ماهرانه ای در پی نیت خوانی از قاتل ناموفق خویش لیزا است. ژیل برای کشف انگیزه قتل با طرز تفکر یک نویسنده رمان های جنایی دالانی پر پیچ و خم از مین های انفجاری برای کشف حقیقت در برابر قاتل می چیند تا با عمل کردن یکی از این تله ها کل حقیقت برای او چون ریزش دومینویی پی در پی آشکار گردد. نکته جالب اینجاست که آسمان روابط بین زن و مرد همه جای دنیا گویی به همان رنگ است که بالای سر ماست! تمناهای زنانه و دیر فهمی های مردانه پیوندی ناگسستنی با ذات ماجرای زن و شوهری دارند. در فرازی از داستان زن به صراحت بیان می کند که به دنبال ساختی نو از بنایی قدیمی است. بازسازی بناهای کهنه فرصت لذت بردن از خاطرات گذشته در کنار زندگی آینده را مهیا می نماید. یک چالش واقعی! و راه گریز از آن... تفسیر تامل برانگیز دیگر اشمیت؛ تفسیر او از مفهوم رابطه میان زن و مرد است. او بنیان رابطه را بر پایه خشونت تفسیر می نماید. میل به خشونت ورزی که موتور محرکه ایست برای بنیان زندگی و حرکتی به سوی آینده. از دید او خانواده نهادیست برای خشونت ورزی سازمان یافته بر علیه جامعه با انگیزه ای کلاهبردارانه! اشمیت باز هم پیش می رود و نوبت به پیچیدگی های روابط جنسی می رسد؛ تمنایی گدامنشانه از مرد و رهبانیتی زیرکانه از زن. در پرده بعدی اشمیت سرکی هم به مسئله خیانت می کشد و به تبع توجیه فلسفی خود را از این مسئله بیان می نماید. مردها برای حفظ ساختار خانواده به خاطر ترس از فروپاشی نهاد خشونت ورزی بر علیه جامعه، دست به گرفتن معشوقه می زنند. زن ها برای پیدا کردن شرکایی جدید در خشونت ورزی دست به ترک نهاد خسته کننده و حوصله بر قبلی می زنند. روایت اشمیت از حس مردانه ظرافت های دقیقی دارد. لذت از جفای زنانه خاص مرد است. در طرف مقابل لذت از تلاش برای زجر کشیدن در وجود مرد، برای زن جذابیتی بی بدیل دارد؛ و نهایت ماجرا اینجاست که مرد از زجر کشیدن سیر نمی شود و زن کلافه می شود زمانی که می ترسد شاید مرد ناخودآگاه و نادانسته از زجر کشیدن بر خلاف طبیعت اش دست بردارد. حس منزجرانه برای زن همان تصور رهایی عاشق از زجر معشوق است. هیچگاه زن نمی خواهد رابطه خدایگانی و بندگی را با هیچ آلترناتیوی جایگزین کند تا جایی که ترجیح می دهد قبل از پایان و رهایی بنده مرگ رابطه خدایگانی و بندگی را اعلام نماید. نهایت صفحات داستان بدینجا می رسد که نهاد خانواده نهادیست ریشه در سنت و نمی توان برای آن نسخه هایی با قلم مدرنیته نگاشت. بایستی اجازه داد خانواده در اقلیم سنت پابرجا بماند چون بی شک کاشتن این درخت تنومند تاریخی و فرآیند انتقال به اقلیم مدرنیته باعث کنده شدن ریشه های این ساختار شده و پیامدی جز زرد شدن، پژمردگی و در نهایت خشک شدن را در نگاه اشمیت نخواهد داشت. جملات پایانی داستان در حال تشریح جوانه هایی از رابطه ای جدید است با همان مشخصه های یک رابطه کلاسیک زن و شوهری بخوانیم سنتی و همان شاخص های همیشگی خاص این روابط. به سخره گرفتن آزادی در ساختار نهاده سنتی خانواده و عدم امکان بروز آن در واقعیت به وسیله اشمیت را می توان در همین راستا سنجید. با اعتراف به اینکه این چند خط آخر شاید برداشتی بسیار سلیقه ای از صفحات آخر داستان باشد. نهایت اینکه هیجان های زودگذر فقط هیجان های زودگذر هستند که قابلیت مانور آنها مدار صفر درجه است، با این تفاوت که دیگر نقطه ابتدا نیز باقی نمانده است.