افکار پشت چراغ قرمز

افکار پشت چراغ قرمز

تاملات گهگاهی فریبرز نعمتی telegram: @tammollaat
افکار پشت چراغ قرمز

افکار پشت چراغ قرمز

تاملات گهگاهی فریبرز نعمتی telegram: @tammollaat

اندک اندک جمع مستان می‌رسند!

انتخابات ریاست جمهوری در حال نزدیک شدن است؛ از این سو و آن سو هم مستان قدرت سربرمی‌آورند برای رسیدن به میدان پاستور.


زمانی که شیفتگی اینها را می‌بینم، تعحب می‌کنم که این افراد چطور و چگونه از سرنوشت پیشینیان درس نمی‌گیرند. اینان مجذوب و شیفته تکرار تجربه‌ای تلخ برای متصدیان مقام ریاست جمهوری هستند و به دنبال نوای نی بی‌اختیار به مسلخ بی‌آبرویی پیش می‌روند. شیفتگان خدمت بر این تصورند که دزد برای خانه همسایه است یا اینکه مرگ برای دیگران.

مقام‌های انتصابی در جمهوری اسلامی ایران از طریق پروتکل‌های نانوشته اما آشکاری گزینش می‌شوند، مقام‌های انتخابی چه؟ به نظر می‌رسد در ایران مقام‌های انتصابی نقش افسران لشکر زرهی را دارند و انتخابی‌ها نقش افسران لجستیک و پشتیبانی. البته چیز عجیبی نیست و در تاریخ ایران امری سابقه‌دار است. برای اینکه درک درستی از این تعبیر داشته باشیم اجازه بدهید موضوع را با یادآوری واقعه‌ای در تاریخ معاصر ایران بیشتر بشناسیم.


داستان لشکر موتوریزه تهران چه بود؟!

سال‌های حوالی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بود. سازمان افسری حزب توده به عنوان نفوذی‌های این حزب در ارتش شاهنشاهی به شمار می‌آمدند. طبیعتا داشتن چنین سازمانی برای حزب بسیار غرور آفرین بود. حتی سال‌ها پس از کودتای ۲۸ مرداد حزب توده ایران که متهم بود با کمک این افسران می‌توانسته است دست به مقابله با کودتا بزند؛ در مظان اتهام بی‌‌عملی بود. حزب توده هم راستش صدایش را درنمی‌آورد. رهبران حزب پیش خود می‌گفتند بگذار مردم فکر کنند ما می‌توانستیم و نکردیم. اینگونه اُبهت‌مان هم زیر سوال نمی‌رود، حداقل هیمنه‌مان باقی بماند برای‌مان. برخی توده‌ای‌ها هم طبق معمول همیشه به دنبال توجیه رفتار حزب بودند که دکتر مصدق عملکرد درستی نداشت؛ ما هم با او همکاری نکردیم. اما اصل موضوع چیز دیگری بود.


یرواند آبراهامیان در کتاب ایران بین دو انقلاب ص۴۱۶ می‌گوید: "در بین ۴۶۶ افسر توده‌ای که محاکمه شدند، هیچ کدام فرمانده یک لشکر موتوریزه در تهران و یا نزدیک تهران نبودند. اکثریت اعضای این گروه، از مدارس نظامی، ژاندارمری، پلیس و نیروی هوایی بودند و یا در بخش‌های پزشکی، مهندسی و ارتباطات کار می‌کردند.... نظارت دقیق شاه، مانع از آن شده بود که افسران توده‌ای به بخش‌های مهم و حساس دست پیدا کنند. "روایت‌های دیگری هم هست که می‌گوید: اداره دوم ستاد بزرگ ارتشتاران معروف به "رکن دو ارتش"، در گزینش افسران لشکر موتوریزه وسواس خاصی به خرج می‌‌داد. قدیمی‌های خدمتِ نظام می‌دانند رکنِ دو کجا بود. از لحاظ سازمانی چیزی مثل اطلاعات سپاه کنونی با ترکیب عقیدتی-سیاسی و ...


اما چیزی که قرار بود از داستان بالا بفهمیم این بود که فعالین امری سیاسی باید بدانند مهره‌های‌شان را در یک روند سیاسی کجا می‌چینند؟ در لشکر زرهی یا در بهداری ارتش!


نقش‌های مقام‌های انتصابی و انتخابی در ایران همین‌گونه است. مقام‌های انتصابی مقام‌هایی کلیدی و تاثیرگذارند و مقام‌های انتخابی در بزنگاه‌های تاریخی نقش همان افسران بهداری ارتش را دارند؛ چیزی بی‌خاصیت و بی‌تاثیر.


با دقت در فرآیند انتخابات ریاست جمهوری در ایران می‌توان الگوی مشخصی را ردیابی کرد.


ابتدا جریان اصول‌گرا افراطی‌ترین کاندیدا را علم می‌کند تا در میدان تیر، گلوله‌ها بر روی مترسک ایذایی شلیک شود، پس از اینکه یک دوگانه حسابی ساخته شد و انرژی عظیمی در ملت برای حذف آن چهره‌ی مشخص بسیج شد- بسته به اینکه سیاست کلان نظام چه باشد- اشخاصی شانس بیشتری را برای رفتن به مسند قدرت پیدا می‌کنند. در آخر هم معقول‌ترین گزینه برای سیستم، تقدیم ملت می‌شود. تا در‌نهایت ملت هم دوپینگی کرده باشند و در ناخودآگاه سیراب از دموکراسی انتخاباتی شوند یا به قول سید محمد خاتمی مردمسالاری دینی را تجربه کرده و به گونه‌ای حکم ریاست‌جمهوری را تنفیذ نمایند.


آن کس که اصول‌گرایان بیش از همه خود را مشتاق به انتخابش نشان می‌دهند، اتفاقا مهره سوخته‌ی بازی‌ست. اصلاح‌طلبان هم که از یک سو زیر اجاق را می‌دمند از سوی دیگر آش را بیشتر هم می‌زنند تا خوب پخته شود، نقش کاتالیزوری را برای این معرکه بازی می‌کنند. برای مثال اگر پویش انتخاباتی سال ۸۴ را مرور کنید متوجه می‌شوید تا یک هفته قبل از انتخابات رای سازمانی و حزبی اصول‌گرایان محمدباقر قالیباف است. اما درست یک هفته مانده به انتخابات محمود احمدی‌نژاد رای سازمانی اصول‌گرایی را پشت سر خود می‌آورد و برای پرواز از مرحله اول موفق می‌شود. در مرحله بعدی با هاشمی رفسنجانی به دور دوم می‌رود که حتی اگر به جای احمدی‌نژاد در سال ۸۴ محسن رضایی هم با رای سازمانی به دور دوم رفته بود، حتما طلسم عدم انتخاب خود را می‌شکست؛ چون هاشمی در آن سال‌ها هنوز به عنوان یک اصلاح‌طلب ژنتیک معرفی نشده بود و در برزخ پوست‌اندازی گرفتار بود و به مثابه‌ی یک دوزیست سیاسی نقش آفرینی می‌کرد.

هسته سخت قدرت ذائقه‌ی تنوع طلبی دارد. هیچ حذفی را اجازه بازگشت نمی‌دهد. موسوی، رفسنجانی، خاتمی، احمدی‌نژاد....

فعلا کاندیدای بسیج کننده جناح اصول‌گرا سعید جلیلی است. او را علم خواهند کرد با شعارهای سوپر انقلابی. در نهایت، چیزی در مایه‌ها و قامت حسین دهقان رئیس‌جمهور معقول‌تری خواهد بود. جلیلی در تحلیل نهایی محصول احمدی‌نژادیسم در ایران است و احمدی‌نژاد فعلا قرار نیست که به قدرت بازگردد به دو علت:

اول) اصل اساسی فلسفه سیاسی جمهوری اسلامی: رانده شده از قدرت دوباره بازنخواهد گشت.


دوم) ماموریتی که برای باند احمدی‌نژاد در نظر گرفته شده، چیزی نیست جز جایگزینی آنها به جای اصلاح‌طلبان در نقش یک اپوزیسیون خودی. جلیلی هم که آفریده احمدی‌نژادیسم است، پس محکوم به انتخاب نشدن. هر چند که عبدالرضا داوری سخن‌گوی جبهه یا دولت بهار سیگنال‌های جدیدی صادر می‌کند.


اصلاح‌طلبان هم نقش نخودی یا بی‌خودی را هم بگیرند برایشان کافی‌ست. اپوزیسیونی خوب است که اپوزیسیون باقی بماند. لازم باشد می‌تواند نقش افسر بهداری را هم بازی کند، اما تا زمانی که اجباری برای آن وجود ندارد چه کاری است؟! در انتخابات سال ۹۲ که ضرورت مذاکرات احساس می‌شد، طبیعتا نیاز به افسران بهداری هم به طور طبیعی امری ضروری بود.


نکته مهم دیگری که وجود دارد کارکرد این کاندیداهای تندروی گرم کننده تنور انتخابات است. نظام، آنها را در موقعیت چالش برانگیزی قرار می‌دهد. آنها پس از اینکه از سوی مردم گزینش نمی‌شوند و متوجه می‌شوند که بین مردم محبوبیتی ندارند، حس شکست عمیقی پس از ناکامی در انتخابات، روان آنها را آزرده‌ می‌کند و محصول این وضعیت می‌شود بازگشت بیش از پیش به دامان نظام سیاسی و تبدیل شدن به یارانی وفادارتر برای جریان اصول‌گرایی. طبیعتا برای گزینش به عنوان افسر زرهی لیاقت بیشتری هم پیدا می‌کنند.


قوه کلیدی‌ای چون قضائیه، یا شورای نگهبان قانون اساسی و امثالهم همان لشکر موتوریزه هستند. هیچ‌گاه اصلاح‌طلبان هم دم از اصلاح آنها نزدند، چون آنها هم خوب می‌دانستند که این خط‌شکنی‌ها به آنها نیامده است. گهگاهی نق‌هایی در مورد شورای نگهبان در هنگامه رد صلاحیت‌ها زدند اما قوه قضائیه هرگز. پس از بیست سال "نبرد صندوق‌ها" بدنه‌ی آش شعله‌قلمکار اصلاح طلبی به این نتیجه رسید که حالا صندوق آنچنان هم آش دهن‌سوزی نبوده اما آیا اصلاح‌طلبان شیفته خدمت که حتی به درد گرم کردن تنور انتخابات هم نمی‌خورند، به این نکته پی‌برده‌اند؟


فریبرز نعمتی

@tammollaat

صنعت انتخابات در آمریکا و آماتوریسم سیاسی در ایران


اول اینکه به استراتژیست‌های برخی نهادهای مالی از جنس دولتی و نیمه‌دولتی باید تبریک گفت که دوباره نشان دادند از مردم ایران و از نخبگان ایرانی باهوش‌تر، حرفه‌ای‌تر و چند لایه‌تر عمل می‌کنند.


آنها به جای اینکه به مانند جمعیت قابل توجهی از ایرانی‌ها، استراتژی معاملاتی خود را بر مبنای پیروزی ترامپ بنا کرده باشند، استراتژی خود را بر مبنای یک سناریوی دو وضعیتی یعنی پیروزی ترامپ و یا پیروزی بایدن تنظیم کرده بودند.


وقتی اکثریت تحلیل‌های مردم در یک استراتژی یعنی پیروزی ترامپ با سه دلیل ساده‌انگارانه خلاصه شود، طبیعتا پیروزی در این رقابت کار چندان سختی هم نخواهد بود. عمده تحلیل ایرانی‌ها از امر پیچیده‌ای چون صنعت انتخابات در حد دلایلی که در زیر ذکر می‌شود، خلاصه می‌شد.


الف) "کار، کارِ خودشان است" افراط در رویکرد دائی‌جان ناپلئونی. با اینکه مطالعه دقیق تاریخ نشان می‌دهد دخالت ابرقدرت‌ها در تاریخ ایران امری متقن است، رویکرد دائی‌جان ناپلئونی به آن، محصولی جز عقب‌ماندگی فکری به دنبال نخواهد داشت که احتمالا افراد را اسیر سندرم خود زیرک پنداری مزمن نیز خواهد نمود. این دوستان بایست متوجه باشند که توطئه همیشه بوده و هست؛ نه اینکه همه چیز توطئه است.


ب) "رئیس جمهور هیچ وقت یک دوره‌ای نمی‌شود" در حالی که در آمریکا، جورج بوش پدر، کارتر و جرالد فورد در چند دهه اخیر از مثال‌های نقض این تحلیل اشتباه و بدون مراجعه به تاریخ هستند.


پ) "مگر دفعه پیش نظرسنجی‌ها نمی‌گفتند که کلینتون رئیس‌جمهور است و ترامپ شد، این بار هم موضوع از همین قرار است" این یعنی سخیف‌ترین شکل گرفتاری در خطاهای استقرائی آن هم بر مبنای یک و تنها یک مشاهده عینی.


زمانی که بسیاری دل‌خوش از این استدلال‌های غلط بودند و در خلوت هم بابت آنها خود را لایک می‌کردند، طرف مقابل برنامه خود را پیش می‌برد. پویا ناظران در یکی از پادکست‌های خود و برخی اقتصاددان‌های دیگر، قیمت واقعی دلار را حدود ۱۸ الی ۲۱ هزارتومان تخمین می‌زنند در حالی که صرافی بانک ملی قیمت را تا ۳۳هزار تومان نیز افزایش داد. یعنی آنها به سادگی با استفاده از هیجان انتخابات آمریکا دلار را پنجاه درصد گران‌تر فروختند، اینان به درستی پیش‌بینی کرده بودند که بایدن رئیس‌جمهور بعدی آمریکاست. به عنوان یک تاجر حرفه‌ای به این نتیجه رسیده بودند که ما می‌توانیم با کوبیدن بر طبل انتخاب دوباره ترامپ، دلار را تا جایی که می‌شود گران کنیم. اگر ترامپ انتخاب شد که افزایش قیمت دلار را با فروش در اوج پیش‌خور کرده‌ایم و سرعت رشد کمتری را تجربه خواهیم کرد و اگر بایدن انتخاب شود یک نوسان حسابی را از دلار با ریزشی کردنِ روانیِ آن خواهیم گرفت. این نهادها با فروش دلار گران به سوداگران نشان دادند زبان اقتصادی را که در ایران آفریده‌اند بهتر می‌دانند. برای مثال نرخ صرافی بانک ملی را مشاهده فرمائید؛ تا آخرین لحظه صرافی ملی بازی را ادامه داد و در منزجرکننده‌ترین شکل ممکن، الگوی "سر و شانه مستقیم" دلار که یک الگوی کلاسیک تکنیکال می‌باشد را نیز تشکیل داد و شروع به کاهش قیمت دلار نمود. 

جالب اینجا بود که از اول صبح روز ۱۴ آبان تا حتی چند ساعت مانده به پایان نتایج نهایی، گروهی از تحلیل‌گران سیاسی و اقتصادی قادر به پذیرفتن اشتباه خود نبودند. حتی خبر از پیروزی زود هنگام ترامپ هم می‌دادند. بدون توجه به این  نکته‌ی مهم که  آرای الکترال در ایالت‌های با رای کلاسیک بدون تغییر باقی مانده و در ایالت‌های پاندولی هم رقابت بسیار نزدیک بود.


در یادداشتی که در مورد جنگ رسانه‌های جریان اصلی و مدل‌های آنالیز سیاسیِ آمار داشتم نیز به این نکته اشاره شده بود. زمانی که رقابت بسیار نزدیک می‌شود مدل‌های متفاوت آماری و تحلیلی به شدت احتمال خطای پیش‌بینی‌شان افزایش می‌یابد.


بهتر است از تحلیل‌های تقلیل‌گرایانه و ساده‌انگارانه در مسئله پیچیده و مشکلی چون "صنعت انتخابات" دوری کنیم. اما چرا با این همه ما این چنین وابسته اخبار آمریکا هستیم؟


ماکیاولی در کتاب گفتارها بحثی دارد در مورد اینکه چرا ملت‌ها به بیگانگان روی می‌آورند؟ اینکه مردم این اندازه در کشوری منتظر نتیجه انتخابات کشوری ۱۵هزار کیلومتر آن طرف‌تر باشند، جای پرسشی جدی دارد. ماکیاولی در پاسخ می‌گوید در سیستمی که نهادهای قضایی برای تخلیه خشم مردم پیش‌بینی نشوند، آن مردم دچار خشم انباشته شده و نتیجه آن روی آوردن آنها به بیگانگان است. پیامدهای خطرناکی هم در انتظار آنها می‌تواند باشد، ممکن است در این وضعیت مردم شیفته قلدرمآبی شوند. قلدری که قرار است در برابر مسببان خشمِ انباشته علم شود. قلدری که تنها سیاست‌اش به نفع آنها افزایش قیمت دلار، سکه و طلاهای انبار شده‌شان است. در برخی کانال‌های اقتصادی-اجتماعی در تلگرام مشاهده می‌کردم که بر طبق نظرسنجی‌های (هر چند غیر استاندارد و فاقد ارزش علمی) آنها، اگر انتخابات آمریکا به شکلی خیالی در ایران برگزار می‌شد ترامپ با اکثریت بالایی انتخاب هم می‌شد. آیا ترامپیسم در ایران مشتری دارد؟ شاید!!! بی‌قانونی، خودشیفتگی، قبیله‌گرایی و ....نتیجه ولع برای این جنس انتخاب قیمت‌اش به بهای نابودی هر چه بیشتر اقتصاد ما و ساقط کردن زیست‌مان از حیث انتفاع‌ است. 


اما همه در یک چیز مشترک‌اند: خشم انباشته. چه آنکه دنبال افزایش قیمت دلار و طلاست و چه آنکه دست‌اش کوتاه از این ماجراهاست.

 پایان فصل اول در موضوع انتخابات آمریکا اگر نهایی شدن پیروزی بایدن باشد؛ مسئله ما در فصل دوم چه خواهد بود؟ احتمالا پس از چند روز تماشای مصاحبه‌های رودی جولیانی شهردار اسبق نیویورک و وکیل شخصی ترامپ بابت تقلب دموکرات‌ها و دستگاه فاسد آنها، تکنیک تلکه کردن موکل در یک دعوای از پیش باخته در سطح کلان سیاسی را نیز خواهیم آموخت. کمی هم اگر اهل سینما باشید به یاد آوردن صحنه‌هایی از جلسه سران خانواده‌های مافیا در تریلوژی پدرخوانده بابت شباهت رودی جولیانی ایتالیایی تبار هم در روحیه و هم در شکل و تیپولوژی به آنها، باید سراغ مسئله خود برویم. 


 میان کاندیداهای سیاسی پدیده‌ای کم‌تر شناخته شده اما زیرپوستی وجود دارد از جنس نوعی از سرقت، که نگارنده نام آن را " گَرته‌برداری از کاندیدای بازنده‌" می‌نامم. به این مفهوم که هرگاه کاندیدایی به سختی و زحمت رقیب انتخاباتی خود را شکست دهد متوجه می‌شود که برنامه‌های طرف مقابل جذابیت بالایی داشته و دارای مشتری قابل توجهی بوده که این اندازه برای او دردسر آفرین بوده است، پس شروع به گرته‌برداری از آن می‌کند. مثال دم‌دستی این ماجرا طرح پرداخت یارانه از سوی مهدی کروبی در انتخابات سال ۸۴ بود که احمدی‌نژاد آن را به نفع خود پس از پیروزی در انتخابات مصادره کرد. بایدن هم در مدل آمریکایی شعارهایی مثل بازگشت صنایع به آمریکا را از ترامپ ربود. مردم ایران هم باید متوجه باشند که بایدن با پیروزی بر ترامپ سیاست‌های او را کنار نخواهد گذاشت بلکه آن را به نفع خود مصادره خواهد نمود. بایدن می‌تواند وارث برنامه‌هایی باشد که جواب داده است. با این وجود بسیاری از مردم بازی را برای بار دیگر باختند. توجه به این نکته می‌تواند مفید باشد که معماران اصلی تحریم در راه بازگشت به کاخ سفید هستند.


فریبرز نعمتی

@tammollaat

انتخابات آمریکا؛ جنگ مدل‌‌های آماری آکادمیک با نظرسنجی‌های رسانه‌های جریان اصلی آمریکا

سال‌های طولانی‌ست که موسسات نظرسنجی یکه‌تاز میدان پیش‌بینی نتایج انتخابات در کشورهای دموکراتیک مختلف بودند تا اینکه در انتخابات سال ۲۰۱۶ میلادی یکی از خاص‌ترین حالت‌های ممکن، بر خلاف پیش‌بینی نظرسنجی‌ها اتفاق افتاد.


هیلاری کلینتون با اینکه در نظرسنجی‌ها حدود ۵الی۶ درصد در آرای مردمی و پیش‌بینی‌ تعداد رای‌های الکترال کالج جلوتر از دونالد ترامپ بود، سه ایالت کلیدی را با اختلاف رای اندکی به دونالد ترامپ واگذار کرد و سرنوشت انتخابات به گونه‌ای دیگر رقم خورد. آنقدر کم که باورکردنی نبود. 


 در انتخابات‌های اخیر این دومین بار بود که کاندیدای دارای رای مردمیِ بالاتر، مغلوب سیستم الکترال‌کالج آمریکا می‌شد. بار قبلی در انتخابات سال ۲۰۰۰ میلادی، زمانی که اَل‌گور کاندیدای محبوب دموکرات‌ها در مقابل جورج‌بوش پسر شکست را پذیرفت، تجربه تلخ دیگری برای دموکرات‌ها رقم خورد. اَل‌گور معاون بیل کلینتون در پیامی که برای طرفداران‌اش صادر کرد گفت: به سبب منافع ملی آمریکا رای دیوان عالی آمریکا با نسبت ۴ به ۵ که حکم به عدم بازشماری آراء در ایالت فلوریدا داده بودند را می‌پذیرم. در انتخابات مشکوک ایالت فلوریدا که برادر جورج بوش، جِب بوش فرماندار آن بود، اَل گور شکستی تنها با ۵۳۷ رای اختلاف در آن ایالت را تجربه کرد. زمانی که جب بوش هفتادهزار رای را به نفع برادر خود باطل کرده بود.


البته آن انتخابات را هم نمی‌توان به پای شکست نظرسنجی‌های رسانه‌های جریان اصلی گذاشت، زیرا روند انتخابات حرف و حدیث‌های فراوانی داشت.


اما بحث جالب دیگری که این روزها سر زبان‌ها افتاده است، استفاده از مدل‌سازی‌های ریاضی برای پیش‌گویی انتخابات است. چندی‌ست که اساتید علوم سیاسی با ارائه مدل‌هایی برای پیش‌بینی نتیجه انتخابات وارد گود شده‌اند و مدل‌های متفاوتی را ارائه کرده‌اند. هر یک از این مدل‌ها بر مبنای معیار مشخصی دست به پیش‌بینی می‌زنند و جام‌جهان‌نمای خود را دارند. در انتخابات گذشته نام یکی از اساتید علوم‌سیاسی هلموت نورپاث بیشتر بر سر زبان‌ها افتاد. پروفسور نورپاث در بهار سال ۲۰۱۶ برمبنای مدل ریاضی خود "Primary Model" پیش‌بینی کرد که دونالد ترامپ در پاییز برنده انتخابات خواهد بود با احتمال ٪۸۷، در حالی که رسانه‌های جریان اصلی (CNN,MSNBC,...) بر طبق نظرسنجی‌ها معتقد بودند کلینتون برنده انتخابات خواهد بود. نقطه قوت مدل نورپاث نسبت به دیگر مدل‌ها، زمان پیش‌بینی نتایج، درست هشت‌ماه پیش از انتخابات بود. مدل نورپاث بر مبنای ضریب وزنی موفقیت یک کاندیدا در سابقه انتخاباتی آن کاندیدا در یک ایالت مشخص بنا شده است. مدل ریاضی نورپاث از هیچ نظرسنجی‌ای استفاده نمی‌کند و تنها و تنها از نتایج واقعی دور مقدماتی انتخابات درون حزبی و فاکتورهای تاریخی در انتخابات‌های گذشته، بهره می‌برد. به نظر او عواملی مثل کرونا یا کشته شدن جورج فلوید و ناآرامی‌های پس از آن که جای خود دارد حتی فاکتوری به وزن جنگ جهانی اول هم تاثیری بر روی نتیجه نهایی انتخابات، چند ماه قبل از برگزاری آن ندارد. در بررسی انتخابات آمریکا تمرکز او روی دو ایالت نیوهمشایر و کارولینای جنوبی است. به نظر او شتاب و انرژی اولیه پویش‌های انتخاباتی نقش برجسته‌ای در شروع قدرتمند یک کارزار انتخاباتی دارد. برای مثال در ایالت نیوهمشایر، ترامپ ٪۹۰ رای حزبی را از آن خود کرد. در حالی که بایدن ٪۸.۴ رای حزبی را در میان کاندیداهای حزب دموکرات کسب کرد. پس میزان انرژی‌ای که ترامپ توانسته در ایالت مهمی چون نیوهمشایر آزاد کند بسیار بیشتر از بایدن بوده است. اهمیت نیوهمشایر اینجاست که زمان برگزاری انتخابات درون حزبی در این ایالت، نیمی از آرای الکترال حزبی تعیین تکلیف شده‌اند.


عامل دوم میزان حمایت حزبی


در مدل نورپاث میزان حمایت در انتخابات درون حزبی نیز یکی از عوامل موثر در پیش‌بینی نتیجه است. او می‌گوید نامزدی که در انتخابات درون حزبی با اختلاف بالایی از رقبای درون حزبی‌اش بایستد، به عبارت دیگر حمایت حزبی معناداری نسبت به رقبای‌ درون حزبی‌اش داشته باشد؛ برنده انتخابات است. در انتخابات ۲۰۲۰ طبق داده‌های نورپاث حمایت درون حزبی ترامپ از بایدن بالاتر است.


عامل سوم دامنه پیروزی‌ست


در این بخش نورپاث بر روی اختلاف دامنه پیروزی متمرکز است. برای مثال ریگان در ۱۹۸۴ اختلاف دامنه پیروزی‌اش نسبت به ۱۹۸۰ دو برابر شده بود. همین دامنه آنقدر قدرتمند بود که جورج بوش پدر به عنوان سومین رئیس‌جمهورِ جمهوری‌خواه انتخاب شود؛ یا به عنوان مثالی دیگر، اوباما در ۲۰۰۸ با دامنه‌ای به اندازه نصف اختلاف دامنه ۲۰۰۴ پیروز انتخابات شد، این یعنی نزول شانس دموکرات‌ها در انتخابات بعدی.


عامل چهارم

حزب در قدرت یا نظریه پاندول الکترال


 در نظریه چرخشِ پاندولی رای مردم به صورت رفت‌و‌برگشتی، اقبال مردمی بین دو حزب جابجا می‌شود، حزبی که در قدرت است و برای انتخابات دور دوم حاضر می‌شود، از ضریب وزنی موفقیت بالاتری برخوردار است. 



لازم به ذکر است که این مدل در دو جا شکست خورده است. یکی در راستی‌آزماییِ کارکرد آن در انتخابات سال ۱۹۶۰ بین کندی-نیکسون، که نتیجه را صحیح پیش‌بینی نمی‌نماید و دیگری در همان انتخابات مناقشه برانگیز ۲۰۰۰ که داستانی خاص داشت و نمی‌توان آن را به پای خطا در مدل نوشت.


نهایت اینکه بر طبق این مدل شانس پیروزی ترامپ ٪۹۱ با حدود ۳۶۲ رای الکترال کالج و شانس بایدن تنها ٪۹ با ۱۷۶ رای الکترال کالج برآورد می‌شود. در حالی که نظرسنجی‌های رسانه‌های جریان اصلی نسبت شانس پیروزی بایدن بر ترامپ را چیزی در حدود ۸۷ به ۱۳ می‌دانند. آنها رای الکترال بایدن را در حدود ۲۷۹ رای و ترامپ را حدود ۱۲۵ رای پیش‌بینی می‌کنند. باید منتظر ماند و دید در نزاع میان نظرسنجی‌ها در برابر مدل‌های آماری بر مبنای آنالیزهای سیاسی کدامیک دست بالا را خواهند داشت؟


فریبرز نعمتی

@tammollaat

مسئله ما و قره‌باغ

قسمت دوم


پس از اینکه در یادداشت اول از منظر منافع ملی ایران به  مسئله  قره‌باغ پرداختیم و به صورت خاص‌تر بحث را با بررسی مواضع پان‌تورک‌ها در ایران کمی شکافتیم، در چند روز اخیر مرور مواضع برخی از ملی‌نماها یا دوست‌داران ایران در قامت پان‌فارسیسم تخیلی نیز بهتر بود مورد بررسی قرار گیرد. چرا تخیلی؟ چون در واقعیت زبان فارسی یک انتخاب بوده‌است تا یک اجبار، یا پدیده‌ای ذاتی در ایران. درون فلات ایران زبان‌های متفاوتی مورد استفاده بوده که زبان فارسی شانس آن را داشته تولیدات فرهنگی پیچیده‌تری را از لحاظ مضمون و محتوا با تکیه برعرفان، اندیشه و فرهنگ موجود در فلات ایران داشته باشد و مورد استقبال مناطق مختلف ایران قرار گیرد. پان بودن آن هم در زبان، بیشتر همان جنس اندیشه‌های روان‌گردان را به خاطر می‌آورد تا اندیشه‌هایی منطقی و قاعده‌مند. 


پان‌فارسیسم فرزند نامشروع یا حتی به عبارت بهتر خودخوانده  پان‌ایرانیسم است این روزها به بهانه دفاع از منافع ملی ایران به عنوان یار دوازدهم پان‌تورکیسم توپ می‌زند. اینکه "مرز دفاع از ایرانشهر جنگ قره‌باغ است" به نظر همان نقطه ضعف نوعی از ناسیونالیسم در مفهوم غربی است که به اشتباه در قالب "پان‌ایرانیسم" از دو سمت معرفی می‌شود. اول از سمت پان‌فارسیسم تخیلی که برای خرید حقانیت(مشروعیت) به سمت معرفی خود به عنوان پان‌ایرانیسم حرکت می‌نماید و آن را به هم‌زیستی ترجیح می‌دهد، دوم از سوی گروه‌های گریز از مرکز، که پان‌فارسیسم تخیلی را پان‌ایرانیسم معرفی می‌نمایند، یا به اصطلاح ساده‌تری جا می‌زنند، تا با حداقل انرژی حداکثر تخریب را به نفع ایدئولوژی‌های روان‌گردان خویش رقم زنند. 


سوال اینجاست که چرا جریان‌های سرکوب‌شده اما مشتاق برای سرکوب چون پان‌فارسیسم به سمت حمایت از ارمنستان حرکت می‌کنند و دلایل آنها چیست؟

آنها مجموعه‌ای از استدلال‌ها را بیان می‌کنند که پرداختن به چندی از آنها می‌تواند بخشی از مختصات فکری آنها را واکاود.


استدلال اول)

چون پان‌تورکیسم جریانی گریز از مرکز است، پس به منظور ایستادگی در برابر این جریان، باید ایران به نفع ارمنستان وارد عمل شود! 


بر مبنای این استدلال ایران باید مسائل داخلی خود را به سیاست بین‌الملل خود پیوند زند، آیا منطقی‌ست که بازی‌های بین المللی که هر لحظه بر مبنای خواست ابرقدرت‌ها قابلیت پیچ‌خوردن و تغییر جهت را دارند با مسائل داخلی پیوند زده شوند؟!


این استدلال با هر دو فرض ممکن دارای خطای منطقی است؛


الف) فرض کنیم پان‌تورکیسم در ایران دارای عقبه آنچنان قابل توجهی نیست.

 اگر این گزاره صحیح باشد، که نگارنده نیز اینگونه می‌اندیشد، تنظیم سیاست‌خارجی ایران بر مبنای یک گروه فکری اقلیت آیا امری مضحک و خنده‌دار نیست!


ب) فرض کنیم پان‌تورکیسم در سال‌های اخیر توانسته رشد قابل توجهی را داشته باشد، در نتیجه جمعیت این گرایش‌فکری رو به افزایش است و باید سرکوب شود. با پذیرفتن این فرض  محال، زمانی که این ایدئولوژی یا گرایش فکری رشد قابل توجهی را داشته باشد با ورود ایران به جبهه جنگ قره‌باغ به نفع ارمنستان حتما این بازی باخت-باخت پیامدی جز آب به آسیاب پان‌تورکیسم ریختن نخواهد داشت. مطمئنا حرکت‌هایی این چنینی که نه بر مبنای عقلانیت سیاسی بلکه بر مبنای عنادورزی‌های حساب‌نشده تنظیم می‌شوند نمی‌توانند به صلاح منافع ملی ایران در طولانی مدت باشند. آیا این حرکت چیزی جز قوام‌بخشی به کینه‌توزی پان‌تورکیسم در مناطق شمال‌غرب کشور و تهیه خوراک تبلیغاتی برای گریز از مرکز نخواهد بود؟


استدلال دوم)

دلبستگی ارامنه به ایران، بیش از دلبستگی گرایش‌های پان‌تورک به ایران می‌باشد! 

هیچ مطالعه میدانی استاندارد و قابل اتکایی که بتواند چنین گزاره سنگین وزنی را اثبات نماید در یک بررسی مقدماتی قابل ردیابی نمی‌باشد. مشاهدات میدانی هم نشان می‌دهد در میان ایرانیان ارمنی‌تبار زیست‌درون گروهی‌ الگوی مشخص زندگی‌ست که قابل مقایسه با توزیع جمعیتی ایرانیان با زبان ترکی آذربایجانی، کیفیت، کمیت و انواع گرایش‌های فکری آنها که هیچ، حتی گروه اقلیتی چون پان‌تورک‌ها را هم شامل نیست و در کل قیاسی مع‌الفارق است. پس بر مبنای فحاشی در فضاهای مسموم مجازی نمی‌توان در مورد کیفیت همه افرادی که هم‌دل یا سمپات با این جریان گریز از مرکز در بخش‌های متفاوت هستند حکم صادر کرد. این جریان طیف متنوعی‌ست از افرادی که بر مبنای ناخرسندی از تبعیض‌های قومیتی-منطقه‌ای متمایل به این جریان شده‌اند، تا وطن‌فروش‌هایی که نام ایران را با لکنت بر زبان جاری می‌سازند.


استدلال سوم)

باکو و ایروان هر دو فرزندان ایران نیستند!!! به عبارت بهتر ایروان هست اما باکو دیگر نیست. 

این نیز از نکات قابل توجه در باب اندیشه‌های پان‌فارسیسم تخیلی‌ست. می‌دانیم که وابستگی ارمنستان به روسیه از وابستگی آذربایجان به آمریکا شدیدتر و جدی‌تر است. در ثانی حیدر علی‌اُف به عنوان یک سیاست‌مدار کار کشته در مناقشه اول قره‌باغ زمانی که با هاشمی‌رفسنجانی ملاقات می‌نماید بر نقاط تاریخی پیوند آذربایجان با ایران برای ترغیب مداخله ایران به نفع آذربایجان تکیه می‌کند، متاسفانه فرصت‌سوزی تاریخی ایران در آن زمان به سبب خروج ایران از جنگ هشت‌ساله، باعث از دست رفتن این فرصت تاریخی می‌شود. اما ارمنستان به عنوان یک واحد سیاسی هیچ‌گاه از استراتژی نقطه مشترک فرهنگی بهره نجسته و لزومی هم بر این رویکرد نداشته است. هر چند که به تعبیر سیدجواد طباطبایی ما دو بار قفقاز را از دست دادیم، یک بار با ضعف قشون در عهدِ عهدنامه‌ها و یک بار در زمان فروپاشی شوروری به سبب فقدان دید استراتژیک و ضعف در سیاست خارجی.


 پان‌فارسیسم تخیلی به جای استفاده از توانمندی‌های مناطق مختلف ایران همیشه فرصت را تبدیل به تهدید می‌نماید، تا تهدید را تبدیل به فرصت نماید.‌ هنوز ذهنیت این گروه واپسگرا متعلق به صد سال پیش است بدون درک  تفاوت زمانی صد ساله. اگر گرایش‌های ملی‌گرایانه پهلوی اول، زمانی بر مبنای ضرورت‌هایی نیازمند یکپارچه‌سازی بوده، امروز وحدت کثرت‌ها را نمی‌توان از جنس صد سال پیش پی‌گیری نمود. پاسخ تکراری به سوال‌های متفاوت در زمان‌های متفاوت محکوم به مردودی‌ست. استراتژی دخالت به نفع ارمنستان در مناقشه قره‌باغ از این استدلال هم ره به جایی نمی‌برد.


استدلال چهارم)

اشتراک فرهنگی بین پایین و بالای ارس وجود ندارد و تنها یک شباهت زبانی بین دو منطقه وجود دارد، محتوای فرهنگی متفاوت است!


اینکه نام کشوری به اسم آذربایجان به جای اَران یا آلبانیای قفقاز بنا به دلایل سیاسی، شاید توسعه طلبانه و حتی در بهترین حالت به قول محمد امین رسول‌زاده برای زنده نگه‌داشتن یک حس نوستالژیک آذربایجان انتخاب شده یک بحث است، بحث کشف انشقاق فرهنگی بین این دو نقطه یک بحث دیگر است. چگونه می‌توان تاثیر نخبگان سوسیال دموکرات قفقاز را در انقلاب مشروطه ایران ناچیز جلوه داد. چگونه می‌توان آثار اوزئیر حاجی‌بیف را مرور کرد و بدون ریزبینی و دقت در آنها ردپای فرهنگ تعاملی ما با منطقه قفقاز را ندید، چگونه می‌توان جریان‌های عمده مهاجرتی قوی بین دو منطقه را در طول تاریخ کتمان نمود، چگونه می‌توان یکی از بزرگترین زخم‌های تاریخ، عهدنامه‌های گلستان و ترکمنچای را ندید و دم از تفاوت در محتوا و شباهت در ظاهر زد، چگونه می‌توان نقش نظریه‌پردازان "مشروطه‌ایرانی" ساکن در شهرهای مختلف منطقه قفقاز را سانسور کرد! چگونه می‌توان به تکذیب اشتراک فرهنگی شمال و جنوب ارس پرداخت با بسیاری از مولفه‌های مشابه و سپس مدعی پیوند بین اقوام ایرانی همچمون آذربایجانی و لر شد! اگر فیلترها این چنین تند و تیز انتخاب شوند آنها که به هم شبیه‌ترند تا اینها. 


استدلال پنجم) 

چون ارمنستان در محاصره ترکان است پس لاجرم همیشه در کنار ایران باید بماند!


به نظر استدلال منطقی‌ست، اما نمی‌توان بر مبنای آن شروع به چماق‌کشی به نفع ارمنستان نمود. در بهترین حالت سیاست خارجی ایران را به جای موضع‌گیری اصولی و استاندارد به سمت اتخاذ سیاست‌هایی با استاندارد دوگانه پیش خواهد برد. چگونه می‌توان سیاست خارجی معقولی را معماری کرد که طی آن درون سرزمین یک کشور از وجود منطقه‌ای خود مختار دفاع شود.

نتیجه اینکه به نظر می‌رسد راه میانه و منطقی این است که در قفقاز بهترین استراتژی انجام حرکاتی پیچیده و نامحسوس در راستای به رسمیت شناختن تمامیت ارضی آذربایجان در مناقشه قره‌باغ و دفاع از ارمنستان در برابر توسعه‌طلبی ترکیه باشد. ترکیه با شعار یک ملت، دو دولت تکلیف خود را یکسره کرده، اما ما می‌توانیم در مناقشات قفقاز با حرکت‌هایی صحیح برنده بازی سیاسی قفقاز باشیم و مدافع حقوق و سیاست در شکل استاندارد آن. ایران دارای چندین کارت برنده در مناقشه قفقاز است. 


الف) اشتراک زبانی با بخشی از شهروندان ایرانی هر دو طرف درگیر، فرهنگ در هم تنیده، تاریخ مشترک

ب) داشتن مرزهای جغرافیایی مسلط به هر دو کشور آذربایجان و ارمنستان.

پ) شیعی بودن اسلام در آذربایجان و اهل سنت بودن ترکیه

ت) هم‌زیستی مسالمت‌آمیز با ارامنه در شهرهای متفاوت خودمان به عنوان فرزندان ایران فرهنگی.

ث) نیازهای امنیتی، کریدوری و اقتصادی ارمنستان و آذربایجان به ایران در بلند مدت.

با همین کارت‌ها ایران بازی‌های بسیاری را می‌تواند به انجام رساند، نقشه‌های بسیاری برای آینده طراحی شده که این جنگ‌ نقطه ابتدایی ماجراست. در رویاهای سلطان اردوغان اول اشغال نوار مرزی ارمنستان و احداث کریدوری به آذربایجان از طریق نخجوان یکی از آنهاست، به شکلی که ایران دیگر همسایه‌ای به نام  ارمنستان نداشته باشد.


گروهی از پان‌تورک‌ها در باب منازعه قره‌باغ از این گله‌مند هستند که چرا ایران که هیچ‌جا موضع بی‌طرفی اتخاذ نمی‌کند نوبت قره‌باغ که رسیده موضع بی‌طرفی اتخاذ کرده است! تنها جایی که پان‌تورک‌ها با پان‌فارس‌ها به هم نزدیک شده‌اند همین لحظه جنگ‌افروزی‌ست. ایران در یک مورد هم که رضایت داده شطرنج‌بازی کند به جای شمشیرزنی، دوستان گله‌مند هستند که چرا ایران جبهه دیگر منطقه‌ای باز نمی‌کند!

آیا می‌توان جریان‌های قوم‌محور، نژادمحور یا زبان‌محور را جریان‌های دوستدار ایران دانست؟! یکی از این گله‌مند است که چرا به نفع ارمنستان وارد جنگ نمی‌شود، دیگری از این گله‌مند که چرا به نفع آذربایجان وارد جنگ نمی‌شود؟


فریبرز نعمتی

بررسی حباب در شاخص بورس تهران با مدل رودریگو



از یکی دو سال قبل بحث‌های داغی بر سر اینکه آیا بازار بورس ایران دارای حباب است یا نه، در جریان بوده‌است. موافقان و مخالفان حباب هر یک استدلال‌های منطقی و قدرتمندی را نیز ارائه کردند. این روزها که شاخص کل اصلاح یا به تعبیری دقیق‌تر ریزش‌ قابل توجهی را تجربه کرده است، برای اینکه نگاه دوباره‌ای به وضعیت شاخص بورس تهران داشته باشیم سعی کردم از مدل ژان‌پل رودریگو استفاده نمایم. نمودار اول نمودار پروفسور رودریگو در باب مکانیسم عملکرد حباب‌های اقتصادی می‌باشد و نمودار دوم نمودار شاخص‌کل بورس تهران است که به صورت تطبیقی با نمودار رودریگو، توسط بنده جاینشانی شده است.


مدل پروفسور ژان‌پل رودریگو برای تشریح حباب‌های اقتصادی، یک مدل چهار مرحله‌ای است. در این یادداشت بررسی تطبیقی مختصری بین این مدل و شاخص کل بورس ایران انجام شده است. تلاش شده نمودار شاخص کل به چهار بخش مجزا به مانند مدل رودریگو تقسیم شود و میزان تطابق آن با شاخص بورس تهران مورد بررسی قرار گیرد.  شاخص کل بورس تهران پس از چهارسال بازار بی‌رمق یا به اصطلاح بورسی آن رنج از سال ۹۲ الی ۹۶ درون یک مستطیل، نوسان می‌نماید. در آذر ماه ۹۶ با خروج از مستطیل وارد مرحله‌ای می‌شود که با مدل مورد بررسی تطابق قابل قبولی دارد. در این مقطع مستطیل سبز رنگ پس از چهار سال شکسته می شود و می‌توان گفت داستان رشد عجیب و غریب آن آغاز می‌گردد. داستان این رشد در چهار مرحله به قرار زیر است:


مرحله اول) مرحله خفا


فاز اول یا مرحله خفا، به منظور ورود پول‌های هوشمند و افراد دارای رانت اطلاعاتی به بازار بورس است. این مرحله در بورس ما می‌تواند ماه‌های پس از آذر ۹۶ الی  ابتدای تابستان ۹۷ باشد که اولین موج‌های پول هوشمند وارد بازار بورس شد. حمله‌ای ناموفق هم به شاخص ۱۰۰.۰۰۰ واحدی آن دوره می‌شود اما بدون نتیجه ای مشخص  پایان می‌یابد.


مرحله دوم) مرحله آگاهی


در اینجا بود که موسسات مالی، شرکت‌های سرمایه‌گذاری، تامین مالی‌ها، هلدینگ‌ها، انواع صندوق‌ها و غیره به صورت جدی‌تری وارد میدان می‌شوند و موج اصلی حرکت و بلند شدن نمودار شاخص‌کل از  کف کانال تکنیکال که از سال ۸۸ به آن ورود کرده بود آغاز می‌شود و شاخص  خیزی محسوس و عالی‌  را تا حوالی مهرماه ۹۷ برمی‌دارد و دلار را تا حوالی ۱۹ هزارتومان همراهی می‌کند. در نهایت این موج با سقوط دلار ۱۹۰۰۰ تومانی پایان می‌یابد. در نتیجه موج خروج اول یا تله خرسی به اصطلاح بورسی‌ها شکل می‌گیرد. اما انرژی‌ و برنامه‌ای که این گروه از سرمایه‌گذاران داشتند به این سادگی‌ها محدود شدنی نبود. این جریان مقدمه‌ای بود برای ورود موج سوم سرمایه‌گذاران به بورس. 


مرحله سوم) فاز اصلی حرکت

اینجا فازی است که رسانه‌ها وارد گود شدند و تبلیغ سرمایه‌گذاری در بورس به صورت تمام عیاری کلید خورد. در حدود اواخر سال ۹۷ که شاخص، ۲۰۰.۰۰۰ واحد را شکست، مرحله ورود عموم مردم به بورس اتفاق افتاد. انرژی و قدرت پول در این مرحله به اندازه‌ای بود که در آخر ماه سوم سال ۹۹ بازار وارد پارادایم جدیدی شد و تمام کانال‌های با شیب ملایم را جاگذاشت. اما مولفه‌های بنیادی اقتصاد دنبال کننده سرکشی‌های تکنیکال بازار سرمایه نبود. مقاومت دینامیک ۱.۳۵۰.۰۰۰ واحد کلاستر با ۱.۴۲۰.۰۰۰ واحد مرز پارادایم قبلی در قالب زمانی هفتگی بود که با رد شدن از آن بازار سرمایه پارادایم قبلی را جاگذاشته  و وارد پارادایم جدیدی شده بود.



مرحله چهارم) فاز تخلیه حباب‌ها


پیچیده‌ترین بخش ماجرا و چالش‌برانگیزترین بخش مدل همین‌جا اتفاق روی می‌دهد. اینکه واقعا حباب به نهایت خود رسیده، یا فقط گرفتار یک اصلاح ریزش مانند شده است؛ این مدل را در تطبیق با بورس ایران دچار چالش می‌نماید. ما اکنون در اواخر مهرماه ۹۹ در مرحله چهارم هستیم.


در ۲۰ مهرماه ۹۹ قیمت دلار حوالی ۳۱.۰۰۰ تومان است. از مردادماه دلار از ۲۱.۰۰۰ تومان به مقدار پنجاه درصد رشد صعودی داشته در حالی که بورس تهران در حدود سی درصد کاهش در شاخص را تجربه کرده است. یعنی گپی حدود ۸۰ درصد به صورت خطی و واگرایی بین حرکت این دو بازار.

به صورت طبیعی این واگرایی  ماندگار نخواهد بود یا دلار به شدت دارای حباب است و بانک مرکزی با حبابی کردن بیشتر آن در حال درآمدزایی‌ست، یا بورس تهران به صورت مصنوعی در حال کنترل شدن است. البته در واقعیت هر دو با هم قابل تصور است. در این سه هفته آینده بازی به شدت وابسته به نتیجه انتخابات در آمریکاست. اگر بایدن انتخاب شود احتمال ترکیدن حباب دلار بالاست، کسی خبر ندارد در مرز ۳۵.۰۰۰ تومان سونامی دلار بر سر چه کسانی خالی خواهد شد. رسانه‌ها فعلا مشغول القای این نکته به ذهن مردم هستند که در انتخابات قبلی هم هیلاری کلینتون در نظرسنجی‌ها از ترامپ جلوتر بوده اما در نهایت نتیجه را واگذار کرده است. در حالی که نکته‌ای که بایست بدان توجه داشت این است که در انتخابات قبلی کلینتون اختلاف بسیار شکننده‌ای با ترامپ داشته است اما وضعیت این روزها متفاوت از چهار سال گذشته است. برتری حدود ۷ الی ۱۱ درصدی بایدن در بسیاری از ایالت‌ها نمی‌تواند یادآور اختلاف شکننده انتخابات قبلی باشد. اما هر اتفاقی که بیفتد به نظر نمی‌رسد در شش ماه آینده تغییر محسوسی در درآمدهای دلاری دولت بتوان متصور بود مگر مدیریت یک جنگ روانی در برابر دلار.


به نظر می‌رسد اگر فرض کنیم که دلار حوالی ۲۱.۰۰۰ تومان معادل شاخص ۲.۱۰۰.۰۰۰ واحدی بوده باشد، چون نقطه واگرایی بین دلار و شاخص بورس از آنجا آغاز می‌شود، باید سراغ بررسی دو سناریوی اصلی رفت.


سناریوی اول:

قبول تطابق مدل پروفسور رودریگو با بورس ایران در فاز چهارم


اگر فاز چهارم مورد قبول قرار گیرد یعنی فاز تخلیه حباب، ما در بخش قبل از یک صعود کوتاه مدت هستیم. یعنی رشد تا حوالی ۱.۸۰۰.۰۰۰ واحد را تجربه می‌کنیم و با نزدیک شدن به انتخابات آمریکا با ورود یک شوک جدی، پس از اینکه به اصطلاح بورسی یک تله گاوی را طی کرده‌ایم به سمت ریزش اصلی حرکت می‌کنیم. 


سناریوی دوم:

عدم قبول تطابق مدل حباب پروفسور رودریگو با بورس ایران در فاز چهارم


این فاز که یک تحلیل تکنیکال قوی پشت آن وجود دارد در حال تکمیل الگوی خود می‌باشد. از طرفی تئوری موج‌شماری الیوت هم در جستجوی یک موج پنج صعودی است. این الگو بر این عقیده است که شاخص، رشدی در حدود ۲.۶۰۰.۰۰۰ واحد را می‌تواند رقم بزند و تکمیل دو کندل سبز در قالب هفتگی  می‌تواند نویدی بر آن باشد. دولت روحانی به سردمداری همتی رئیس بانک  مرکزی تمام تلاش خود را خواهند کرد که بورس را با رقمی رویایی در شاخص به پایان برند، اما جریان‌هایی که می‌توانند با بازی برای مثال با سهام پالایشی چنین ریزش دقیقی را برای شاخص بورس در ترند میانی کانال تکنیکال آن رقم بزنند، (کانال مورد اشاره در تحلیل‌های قبلی از شاخص کل قابل مراجعه است) اجازه چنین حرکتی را خواهند داد؟!  آنچه که دیده می‌شود و وضعیت تحلیل آینده اقتصاد ایران را پیچیده می‌کند از یک‌سو در هم تنیدگی غیرخطی شاخص بورس با قیمت دلار است، یعنی دقیقا مشخص نیست که چرا واگرایی بین دلار و شاخص بورس این اندازه پیچیده عمل می‌کند و از سوی دیگر سرنوشت نرخ برابری دلار به ریال است که به شدت وابسته به یک امر سیاسی یعنی انتخابات در آمریکاست. همه اینها را به این نکته مهم اضافه کنید که هنوز بسیاری از تحلیل‌گرهای ایرانی نمی‌دانند که نرخ برابری دلار به ریال دارای یک نقطه بهینه است و لزوما افزایش نرخ برابری دلار به ریال نمی‌تواند تاثیر مثبتی روی کلیت اقتصاد و بورس یک کشور داشته باشد.


فریبرز نعمتی

@tammollaat