افکار پشت چراغ قرمز

افکار پشت چراغ قرمز

تاملات گهگاهی فریبرز نعمتی telegram: @tammollaat
افکار پشت چراغ قرمز

افکار پشت چراغ قرمز

تاملات گهگاهی فریبرز نعمتی telegram: @tammollaat

قاچاق، سانسور، تکنولوژی!

در اواخرِ دهه شصت، سال‌های پایانیِ دورانِ دانشجویی پدر در ترکیه، یک دستگاه ویدئوی سونی داشتیم. به اصطلاح "نوار کوچک" بود. قدیمی‌های تکنولوژی می‌فهمند چه می‌گویم. هنوز هم در قسمت بایگانی راکد منزل، تحت تدابیر خاص مادرم و در ردیف آثار باستانی خانوادگی حفاظت می‌شود. دلبستگی عجیبی به آن دستگاه داشتم. برای من که دوره کودکی‌ام را به صورت بیمارگونه‌ای هر روز خدا با اثر کلاسیک و بی‌نظیر سینمای آذربایجانِ زمان شوروی، فیلم "مشهدی عباد" شروع می‌کردم، تا حوالی هفت‌ساله‌گی حکم بساط ارضای روح را داشت.

بالاخره روز بازگشت به ایران رسیده بود. اما همدم محبوب ما به حکم سانسور، اجازه ورود به ایران را نداشت. قوانین‌ می‌خواستند بین من و او فاصله بیندازند. من قبل از اینکه وارد ایران شوم، قربانی سانسور در خارج مرزهای ایران بودم.

به مدد دایی‌جان، تاجری ایرانی معرفی شد که از طریق مرز، ویدئو را به داخل قاچاق کند. جیمزباند بازی‌ای شد تا این آلت گناه از طریق کوهستان به دست ما برسد. دستگاهی که با آن همه ناز و کرشمه در منزل ما زندگی خوبی را تجربه کرده بود با خوردن دست هزار محرم و نامحرم به آن، مقدر شد با کولبری به ایران برسد. بعد از چند ماه خبر رسید ویدئو که تابستان از ترکیه حرکت کرده بود زمستان به تبریز رسیده. حال نوبت ما بود که از تهران به شکل یک گروه ویژه عملیاتی عازم تبریز شویم تا آنجا با محبوب خود دوباره به وصال رسیم. برای آن سال‌ها سفر پر ریسکی بود. من، پدرم، مادرم و پسرعموی پدرم که نظامی بود و در تمام کارهای خیر و شر فامیل در صف مقدم؛عازم شدیم. زمستان سال ۶۹ بود و اطراف تبریز برف سنگینی باریده بود. گله‌ی سگ‌های ولگرد کنار جاده ایستاده بودند. زمانی که بزرگترها برای شیطنت دست خود را از ماشین بیرون می‌بردند، سگ‌ها تا فاصله مدیدی ماشین را اسکورت می‌کردند و پارس‌کنان می‌دویدند. در تبریز منزل اقوام منتظر ماندیم تا نصف‌شب شود. در یکی از خیابان‌های تبریز ویدئو تحویل داده شد اما چشم‌تان روز بد نبیند در شمایل جگر زلیخا. دیگر از آن خودنمایی‌ها، ظرافت‌ها و نوازش‌ها اثر چندانی نمانده بود. به قول بچه‌ها "دهنی" شده بود. حس دست درازی شدن به ناموس را داشت. آنجا بود که به قول صمد بهرنگی کینه سانسور به دلم نشست، عروسکی که رفت و مسلسلی که پشت ویترین اسباب‌بازی فروشی باقی ماند!

چند سال نشد که تکنولوژیِ غالب شد ویدئوی نوار بزرگ! محبوب ما هم برای همیشه از دور خارج شد. این خاطره آنقدر تلخ بود که ترجیح دادیم در غم این حادثه سراغ خرید دستگاه ویدئوی "نوار بزرگ" هم نرویم و با خود تحریمی مشغول تزکیه نفس شویم.

سانسور بود و بود تا سر و کله ماهواره پیدا شد. او اولین شکست بزرگ خود را تجربه کرد. به موازات، تکنولوژیِ دیسک‌های نوری پیدا شد(سی دی)، اینگونه بود که ویدئوی آزاد شده به اسم کاربرد دوگانه آزادتر شد. سی دی چیز وحشتناکی که هم نازک بود و قابل حمل‌تر، هم کیفیت صدا و تصویر در آن قابل مقایسه با نسل قبلی تکنولوژی نبود. مشغول مبارزه با سی‌دی بودند که دی‌وی‌دی رسید. با حجمی بیشتر، نیروی انتظامی کف خیابان در حال شکستن لوح‌ها بود. اینترنت و کامپیوتر تجاری شدند و همه اینها را کنار زدند. مشغول کج کردن دیش‌ها بودند که اینترنت همه جا را تسخیر کرد. اما همه این شکست‌ها درس نشد؛ پروژه‌ای باهزینه هنگفت برای تاسیس اینترنت ملی و جزیره‌ای کردن اینترنت برای ایران کلید خورد. اگر برای خیلی‌ها آب نداشت برای برخی نان داشت. مهندسان شیادی که طرح را ارائه کردند و طمع سانسور را تحریک که ما این دفعه پیروز می‌شویم. اما پروژه استارلینکِ ایلان ماسک و اینترنت ماهواره‌ای شروع و حتی اجرایی شد. همان پروژه‌ای که ترامپ در لاف‌زدن‌هایش بدون نام بردن از ماسک می‌گفت: کاری نکنید اینترنت رو بریزم رو سر ایرانی‌ها حال کنن!

شعار"هر شخص یک بشقاب ِ استارلینک" به زودی عملی خواهد شد، بدون قدرت ردیابی برای شرکت مخابرات، دیش‌هایی پسیو برای دریافت اطلاعات و ارسال آن با مودم.

خلاصه‌ی داستانِ بازیِ قایم باشک بین سانسور و ضدسانسور در ایران ما این بود. زمانی که به دنبال آلت گناه در زیر تلویزیون خانه‌ها بودند، ضد سانسور بالای پشت‌بام بود و زمانی که در پشت بام به دنبال دیش بودند، ضد سانسور در قالب اینترنت، درون خانه. زمانی که به درون منزل رفتند برای دستگیری اینترنت، سر و کله تکنولوژی دوباره در پشت‌بام‌ها پیدا شد. سال ۸۸ بود که فیسبوک را کَت‌بسته به انفرادی انداختند در حالی که غول شبکه‌های اجتماعی آزاد شد. جیب‌ها پر شد از تلفن‌های همراه. اگر فیسبوک فضای روشنفکری بود، شبکه‌های اجتماعی موبایل محور شکست انحصار بود. شاید همهمه ناشی از این شبکه‌ها امروز نمی‌گذارد صدای کسی به دیگری برسد، اما صدای سانسور هم نمی‌رسد.

سانسور همیشه محکوم به شکست است به مانند نبردهای دوران قاجارِ ما با روس‌ها، که همیشه محکوم به شکست بود.

سانسور روح انسان را نابود می‌کند. سانسور به مانند خوره‌ای، ذهن قربانیِ سانسور را خراش می‌دهد و برایش نیاز کاذبی می‌آفریند برای‌ دیدن چیزی که لزومی هم به دیدنش شاید نباشد. به امید روزی که خودمان انتخاب کنیم، چه چیزی بشنویم، ببینیم و بفهمیم.

فریبرز نعمتی

@tammollaat

اعاده حیثیت از یک متهم مظلوم به نام وجدان عمومی


در فروردین‌ماه قرن جدید، البته تَکرار می‌کنم به عبارتی دیگر قرن پانزدهم، پس از شنیدن خبر مرگ محمد ابوالحسنی یکی از مطرح‌ترین تهیه‌کنندگان طنز در ایران، خالق مجموعه محبوب و انتقادی دیرین‌دیرین بر اثر کرونا، خبر دیگری می‌رسد با وزنی باز هم تراژیک. مرگ آزاده نامداری مجری-سلبریتی محبوب و بعدها مغضوب صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران.


جوانی با زبانی تندوتیز که خیلی زود در صداوسیما پله‌های ترقی را پیمود. کسی که نشان داده بود با چادر هم می‌توان جذاب بود. می‌توان کلیشه‌هایی را شکست و تعریف جدیدی از آن ارائه داد. به گونه‌ای نسلی از حزب‌الهی‌گری که با تعریف دهه‌شصت آن متفاوت بود. به تعبیری "حزب‌الهی بچه قرتی" که محصول دهه هشتاد و نود شمسی در ایران بود را نمایندگی می‌کرد. نسلی که خدا را با خرمایش می‌خواهد. 


 زندگی حرفه‌ای او در چهار سکانس برجسته بود. 


زمانی که گفت: به چادری بودنش افتخار می‌کند.

زمانی که گفت: با فرزاد حسنی مجری دریده و بداخلاق صداوسیما ازدواج کرده است.

زمانی که گفت: مورد خشونت مردسالارانه قرار گرفته است.

و

زمانی که گفت: در سوئیس روسری‌اش را باد برده است!


فعالین و فضای روشنفکری ایران از هر نوعی و فرقه‌ای در این ساعت‌ها به تحلیل این مرگ پرداختند و زوایای متفاوتی هم مورد سنجش و ارزیابی قرار گرفت، اما چیزی که بیش از همه آزار دهنده است نشاندن وجدان‌عمومی در جایگاه متهم به قتل در دادگاهی به دادستانی بخشی از روشنفکری و هیئت منصفگی برخی از سلبریتی‌هاست. روشن‌فکری در قامت دادستان کیفرخواستی تنظیم کرده بدین مضمون که اگر وجدان عمومی بخش‌های خصوصی زندگی او را در سوئیس محاکمه بی‌رحمانه‌ای نمی‌کرد شاید این سلبریتی گوشه‌نشین امروز در میان ما بود. این تحلیل پا را فراتر می‌گذارد و می‌گوید: مردم ریاکار ایران، ریاکاری خود را در وجود او محاکمه کردند! با تمام تاسفی که می‌توانم برای مرگ این جوان هم‌نسل خودم ابراز دارم می‌خواهم بگویم، نه قاتل وجدان عمومی بود و نه انگیزه قتل، محاکمه ریاکاری نهادینه در وجود دیگری بود.


اصلا می‌خواهم بگویم مردم ایران با ریاکاری مشکلی ندارند، وجدان عمومی ایران کنونی ریاکاری را امری پذیرفته شده می‌داند و حرف این وجدان چیز دیگری‌ست. به قول عیسای ناصری اگر قرار به سنگ زدن برای سنگسار باشد، باید کسی سنگ بزند که بی‌گناه است و در این وضعیت صحنه خالی‌ست. وجدان عمومی با بادی که حجاب او را برده بود هم مشکلی نداشت، چون حجاب اهالی ایران را امروز حتی نسیمی می‌تواند کنار بزند نیازی به باد برای آن نیست، بلکه مسئله وجدان ایرانی گرفتن مچ‌دست یک مبلغ گفتمانی بود. یعنی نفس ریاکاری مسئله نبود بلکه مچ‌گیری و پوشالی بودن مبلغان ایدئولوژیک مسئله اصلی آنها بود. مسئله جنگ میان دو گفتمان بود. در سال‌های اخیر بسیاری از هنرپیشه‌های ایرانی آن‌سوی آب رفتند، اتفاقا بی‌حجاب هم شدند، حتی عکس‌هایی عریان نیز منتشر کردند اما متهم به ریاکاری نشدند. شاید وجدان عمومی با آنها همدلی هم داشت. شاید در خلوت عکس برهنه‌شان را نیز با لذت به تماشا نشست. پس مسئله ریاکاری‌ نبود، مسئله حتی توجیه‌کردن هم نبود، که شاید به مردم ایران برخورده باشد که او بگوید باد حجابم را برده است. مسئله جنگ ِ دو جنس فرهنگ بود. اگر آزاده نامداری سکانس اول زندگی را بازی نمی‌کرد شاید امروز در میان ما بود. وجدان عمومی او را محاکمه بی‌رحمانه‌ای کرد چون او از موضعی حاکمیتی دست به تحقیر فرهنگ غالب در وجدان عمومی زده بود. او تاوان ریاکاری شخصی خود را نداد، او تاوان تبلیغِ اجبار به ریاکاری را داد. مردم ایران چه مذهبی باشند و چه نباشند تیپ حزب‌الهی را می‌شناسند و می‌فهمند، برای‌شان این تیپ یک تیپ با اصالت است. شناسنامه دارد؛ مختصات‌اش قابل درک است، از علی مطهری تا احمد توکلی، از احمدی‌نژاد تا علی لاریجانی و سعید جلیلی، اما "حزب‌الهی بچه قرتی" برای آنها مشمئز کننده است. این تیپ، کامل بوی تصنع دارد. رفتارش مزه‌ی دهن کجی می‌دهد. زمانی که یک تیپ در قالب یک سلبریتی سوهان روح شود و مجری سیاست‌های بنگاه دروغ پراکنی صداوسیما، لاجرم وجدان عمومی انتقام سختی می‌گیرد. 


به نظرم باید حداقل در این مورد خاص از وجدان عمومی اعاده حیثیت شود. مردم صداقت این تیپ را باور نمی‌کنند، این رفتار را فحاشی به خود می‌پندارند و به همین سبب زمانی که پای این تیپ بلغزد سخت بی‌رحمانه به او می‌تازند. نمی‌توان به بهای حفظ حقوق شهروندی و انسانی یک شخص، روان جامعه‌ای را شکنجه داد، تحقیر نمود و به تمسخر گرفت. بدبخت این وجدان عمومی که اکنون گرفتار عذاب وجدانش کرده‌اند و در حال باور کردن گناه خود در این مرگ است.


مرگ آزاده نامداری در قامت یک انسان بسیار غم‌انگیز بود، اما در قامت یک پایان بسیار عبرت‌‌انگیز. مرگ او هزینه نزاع میان دو گفتمان بود.


فریبرز نعمتی


@tammollaat

اولین یادداشت قرن پانزدهم هجری خورشیدی


عادت به تبریک‌های کلیشه‌ای برای نوروز ندارم، معمولا هم سعی می‌کنم متنی که روی آن فکر کرده باشم برای دوستان و آشنایان ارسال نمایم.

چون حس می‌کنم با این عمل، کار تبریک نوروز را هم به ابتذال رفع تکلیف  نکشانده‌ام.

اما امسال به موضوعی برخوردم که ترجیح دادم به بهانه عید به آن نیز بپردازم..


با تبریک سال نو و عرض شادباش به همه دوستان برگردیم به موضوع بحث‌برانگیز امسال...


آیا لحظه تحویل سال هنوز در قرن چهاردهم هستیم یا وارد قرن پانزدهم شده‌ایم؟!


امسال در فضای مجازی معمایی مطرح شده به مانند معماهای مرغ و تخم‌مرغ که آیا اول این بوده است یا آن؟ ظاهرا دست گذاشتن روی باگ‌های ذهنی افراد جذابیت‌های منحصر به فرد خود را تولید می‌کند و انها را گرفتار در رفت‌وبرگشت بین دو نقطه. گویا ما هم علاقمندیم بین دو نقطه پاندول‌وار حرکت کنیم.


 بچه‌ای متولد می‌شود در لحظه صفر و بعد از ۳۶۵ روز می‌شود یک ساله.

یعنی اگر این بچه یکم فروردین ۱۳۰۰ متولد شده باشد، در یکم فروردین ۱۳۰۱ می‌شود یک ساله و در یکم فروردین ۱۳۰۲ می‌شود دو ساله و..............در یکم فروردین ۹۸ می‌شود ۹۸ ساله و در یکم فروردین ۹۹ می‌شود ۹۹ ساله و در یکم فروردین ۱۴۰۰ می‌شود ۱۰۰ سال تمام. در نتیجه لحظه بعد از تحویل سال ما وارد قرن پانزدهم شده‌ایم و در فروردین ۱۴۰۱ ما یک سالگی قرن پانزدهم را جشن خواهیم گرفت.


 حال این وسط برخی از افراد وارد این بحث شده‌اند که چون اول فروردین سال یکم جلالی مبدا تقویم جلالی، در حوالی قرن پنجم، به صورت قراردادی از سال یکم شروع شده، پس بر این اساس باید شمارش را از سال یکم معیار گرفت و ۱۴۰۱ را پایان قرن تصور کرد!!!


 عده‌ای از ریاضی‌دانان و منجم‌های زمان به فرمان خواجه نظام‌الملک که عبارتند بودند از: حکیم عمر خیام، ابوحاتم مظفر اسفزاری، ابوالعباس لوکری، محمد بن احمد معموری، میمون بن نجیب واسطی، ابن کوشک بیهقی مباهی و در رأس آنان ابوالفتح عبدالرحمان منصور خازنی در ۳ رمضان ۴۷۱ هجری قمری تقویم جلالی را تدوین کردند.


 در حالی که خود ریاضی‌دان‌ها و منجم‌های تنظیم کننده این تقویم تاریخ را ۱۸ روز جابجا کرده‌اند (یعنی ۱۸ روز را به صورت قراردادی از تاریخ حذف کرده‌اند) تا تطابق کامل گاه‌شماری یزدگردی با نظام جدید تقویمی یعنی گاه‌شماری جلالی داشته باشد. زیرا گاه‌شماری یزدگردی سال کبیسه نداشت و عدم توجه به این نکته باعث شده بود نقطه اعتدال بهاری به ۱۹ فروردین منتقل شود. سال صفرم شمسی برای مردم آن زمان قابل تصور نبود، برای ماهم امروز قابل تصور نیست.


 فکر نمی‌کنم کسی کودک تازه متولد شده، که ساعتی از تولدش می‌گذرد، کودکی یک ساله تصور نماید. قرار داد عقلانی این است که شما بایست مرحله‌ای را طی نمایید تا مصداق آن دستاورد شوید. قرن اول، ۹۹ ساله بوده و از قرن دوم قرن‌های ما صد ساله شدند، تا از منطق حاکم بر اعداد پیروی نمایند. 

 ما هیچ کودک تازه متولد شده‌ای را یک ساله نمی‌دانیم. منتظر می‌مانیم تا یک سال‌اش تمام شود. از یکم فروردین ۱۴۰۰ تا یکم فروردین ۱۴۰۱ ما در حال طی یک سالگی قرن پانزدهم هستیم.


تبریک دوباره به خاطر این شروع، با امید تجربه روزهای خوب در این قرن. سال‌های پایانی قرن سال‌های سخت و نفس‌گیری هستند، زمان آخرین دست‌و‌پاهای خود را برای زنده ماندن می‌زند، اما نهایت شروع دوباره، لاجرم با بهار به زودی آغاز می‌شود و زمستان رفتنی‌ست.


فریبرز نعمتی


@tammollaat

حکایت اصلاح‌طلبان و ما بخشی از بدنه طرفداران‌شان...

در مقطع دبیرستان معلم تعلیمات دینی داشتم که کلی اهل کیف و حال بود. یادش بخیر آقای "بهروز.ن"...

ناظم دبیرستان با لحنی که گویا از دست کارهای ایشان کلافه شده‌ باشند می‌گفتند: امان از بهروزخان!

استاد "بهروزخان" شخصیتی طنزپرداز، روادار، رِند، کمی در خود فرو رفته در عین حال آنارشیست بود. قوانین سیستم آموزش و پرورش را هم گاهی تا قسمتی به سخره می‌گرفت. در عین اینکه با دانش آموزان سربه‌سر می‌گذاشت و کِرکِر خنده داشت، اما رابطه رفاقتی با آنها نداشت و این بخشی از سیاست بسیار پیچیده ایشان در اداره کلاس بود. حتی در کلاس با دانش آموزان سر مسابقات فوتبال شرط بندی هم می‌کرد. اگر شرط را می‌برد که می‌گرفت. اگر هم می‌باخت از سر قدرت و جایگاه، در کمال سادگی و خوشمزگی شرط باخته را پرداخت نمی‌کرد. گاهی برخی از بچه های کلاس به استاد می‌گفتند: استاد ما حوصله نداریم، می‌توانیم نمانیم؟ بهروزخان می‌فرمود: بله می‌توانید بروید. اما در لیست حضور و غیاب در مقابل نام آن چند نفر می‌نوشتند: فراری!!!

خاطرم هست در درس قرائت قرآن نمره من به صورت طبیعی ۲۰ بود، اما با کمال تعجب مشاهده کردم نمره اینجانب را ۱۹/۲۵ ارزشیابی نمودند. زمانی که از استاد علت را جویا شدم فرمودند: اگر به شما نمره بیست می‌دادم به سبب شرط بندی‌هایی که با هم داشتیم به ما شک می‌کردند!!!

تصور کنید بعد از این همه مشارکت در بازی‌های استاد، در نهایت حق‌تان، به سادگی قربانی همین مشارکت‌تان در بازی‌های استاد شود. این شرح مختصر از احوالات استاد تعلیمات دینی و رابطه او با دانش‌آموزان را گفتم که به بحث مهمتری برسیم. بحث رابطه ما و اصلاح‌طلبان.

تمام بازی‌هایی که بهروزخان سر ما آورد همان بازی‌هایی‌ست که اصلاح‌طلبان سر جمعیت طرفدار خود آوردند.

رابطه اصلاح طلبان با بدنه هم چیزی نیست جز همین بده و بستان‌های استاد بهروزخان با دانش آموزان.

کرکر و خنده‌هایشان با طرفداران است، امتیاز دادن‌هایشان به اصول‌گرایان. هر وقت هم که مطالبه‌ای باشد به سادگی می‌فرمایند: اگر این مطالبه مطرح شود به نیت های ما و شما شک می‌کنند!!!

در هیچ درگیری‌‌ای بین اصول‌گرایان و اصلاح‌طلبان اینها طرف اصلاح‌طلبان را نگرفته‌اند.

نهایت شاهکارشان هم می‌شود ساخت ناامیدی از لیست امید، جمعه وعده طرح دو فوریتی دادن و شنبه ظهر غلاف کردن. صادر کردن اعلامیه‌های دوطرفه به نفع سیخ و کباب.

آقای سید محمد خاتمی رهبر اصلاحات اعلامیه می‌دهند، این اپوزیسیون خارج‌نشین! آقای خاتمی خیلی از این اپوزیسیون خارج‌نشین در ارگان‌های مطبوعاتی شما قلم زدند، تحلیل کردند، تفسیر نوشتند، اصلا از شخص شما خاتمی ساختند و از بساط‌تان، نظریه برای اصلاحات تولید کردند و ماهیت شما را ساختند. از که برای چه تبری می‌جوئید؟ بابا گلی به جمال احمدی نژاد که از هیچ کسی تبری نجست و دربست پشت همه قبیله‌اش ایستاد، یا آن میرغوغا را بگو...

به کسانی که رفته‌اند و دل در گرو شما داشتند به جای غائب می‌گویید فراری!

البته از جمعیتی که در گفتن بزرگترین دروغ تاریخ سیاسی ایران مشارکت کردند و نقش اصلی را بازی کردند بیش از این هم انتظاری نیست. علت اینکه اصلاح‌طلبان از آن میرغوغا نیز بریدند همان بود که پیرمرد اسرار هویدا می‌کرد و دائم می‌گفت: طیف رنگین کمانی مردم. بدنه رای اصلاح‌طلبان جمعیتی بود رنگین کمانی از کسانی که چپ بودند تا راست، فقیر بودند تا متوسط شهری، بریده از نظام بودند تا معتقد به نظام، از ملی‌گرای تخیلی تا قوم‌گرای گریز از مرکز و همه دوگانه‌های ممکن جامعه ایران که خارج از یک روایت منسجم اصول‌گرایی می‌اندیشیدند و می‌زیستند. وظیفه اصلاح‌طلبان هم کتمان این رنگین کمان و جا زدن همه این تنوع‌ها در یک تیپِ حزب‌الهیِ پاستوریزه‌یِ کمی روشنفکرِ سروش‌خوانده‌یِ کمی زاویه‌دار با اصول‌گرایی که همه آنها صد در صد که نه، اما چیزی حدود ۹۲.۶ درصد با روایت اصول‌گرایی توافق دارند بود. ترکیبی از تتابع اضافات که به درد هیچ چیز نخورد.

جز یک دروغ بزرگ در تاریخ سیاست...

دروغی که اصول‌گراها آن را دوست داشتند، چون از جامعه چیزی مثل موافق و موافق‌تر می‌ساخت. صد البته عملکرد سوپاپ‌های اطمینان را نیز مورد اعتمادتر می‌کرد.

اصلاح‌طلبان منفعت‌اش را می‌بردند، چون رانتی که شورای نگهبان برای آنها به صورت غیرمستقیم فراهم کرده بود به آنها اجازه می‌داد وزیر، وکیل و مدیرکل شوند؛ اگر فضا کمی بیش از آن باز می‌شد که کلاه اینها هم پس معرکه بود، ما هم محروم بودیم از پوزخندهای همیشگی ایشان به ساده‌لوحی‌هایمان. همیشه حال کسی را داشته‌اند که به عنوان آخرین نفر قبل از بسته شدن درب‌های مترو در ساعت شلوغ، موفق به سوار شدن در رکاب اصول‌گرایان شده‌اند و برای مردم منتظر در ایستگاه دست تکان می‌دهند. هنوز هم لحن نظریه‌پردازان‌شان در گوش‌مان زنگ می‌زند که بنده خداها پست‌های اجرایی که به شما نمی‌رسد کمی واقع‌بین باشید!

"ما که زمانی خط امامی بودیم و تسخیر کننده سفارت وضع‌مان این است، شما که جای خود دارید"

بدنه رنگین کمانی هم راهی جز مشارکت و قبول آن دروغ بزرگ نداشتند، به قول گوبلز: برای باورپذیری باید بزرگترین دروغ تاریخ سیاست گفته می‌شد تا اینکه دوگانه مخالف و مخالف‌تر را شکل آبرومندانه‌ای می‌داد و در حد یک کلمه انتزاعی "اصلاح‌طلب" فرو می‌کاست. مردم از اصلاحات درک اصلاح در اصول داشتند اما اصلاح‌طلبان آن را به اصلاح در فروع، فرو کاستند و اصول‌گرایان بدان به مثابه‌ی اصلاح در فروعِ فروع قائل بودند.

این تیپ حزب‌اللهی پاستوریزه و سروش خوانده‌ی نرم‌خو دیگر به درد ما نمی‌خورد. جمعیتی که شاید، هم تیپ ده‌درصد بدنه رای خود بود اما با انکار آن، برای خود جمعیتی تخیلی ساخته بود.

هر گاه توانستی با صدای بلند نام بسیاری از رنگ‌های طیف را فریاد بزنی سراغ من بیا، اگر نه اصلاحات دیگر به درد گرم‌کردن تنور انتخابات هم نمی‌خورد. اصلاحات در ۸۸ مُرد، دوپینگ ما در ۹۲ چیزی جز یک اتلاف وقت نشد.

فریبرز نعمتی

@tammollaat

اختلاط با طوطی‌ها و انسان‌های طوطی مغز

بی‌تربیتی علمی، قسمت سوم


اختلاط با طوطی‌ها و انسان‌های طوطی مغز


خاطرم هست، نیرویی داشتم که اعجوبه‌ای بود برای خودش. یکی از مهارت‌های جنبی این بنده خدا معامله و دلالی حیوانات دست‌آموز بود. شناخت خوبی از حیوانات دست‌آموز خانگی داشت. اطلاعات‌اش برای من که تقریبا اندک اطلاعات  غیردندان‌گیری در باب حیوانات داشتم، مغتنم و ذی‌قیمت بود. مخصوصا کاوش در احوال‌ و روان حیوانات و تطبیق آن با احوال و روان انسان به عنوان اشرف مخلوقات برای من لطف خاص خود را داشت.


این دوست ما در مورد خرید طوطی می‌گفت: همیشه شرط کنید که حیوان چند روزی به صورت امانی پیش شما باشد. زیرا فروشندگان حیوانات دست‌آموز با معتاد کردن حیوانات به مواد مخدر، آرامشی مصنوعی به آنها القا می‌کنند تا شما در فروشگاه مجذوب و شیفته این حیوانات شوید و البته آرامش آنها. پس از چند روز که این حیوانات از محیط فروشگاه دور شوند به شکل دیوانه‌واری آرامش خود را از دست داده و شروع به داد‌و‌بیدادی می‌کنند که سرسام‌آور است. پس نه از جای غریبه حیوان خرید کنید و نه پیش از سه الی چهار روز خرید خود را قطعی کنید.


اما غرض بنده به غیر از انتقال این ترفند شاید به درد بخور که برای نوپایان این عرصه مفید باشد، بحث جدی‌تر دیگری هم بود. آن هم دقت در تامل احوال طوطی‌ها و اشتراک آنها با طوطی مغزهاست. قدرت تقلید تکلم یا انواع صداها در طوطی‌ها آنها را علاوه بر زیبایی منحصر به فردشان مورد توجه قرار داده است. برخی انسان‌های طوطی‌مغز به مانند بسیاری از طوطی‌ها قدرت تکلم ندارند. آنهایی هم که دارند، به مانند طوطی‌ها جملات محدودی را می‌توانند بر زبان آورند. به عبارت دیگر شما در هر موضوعی و با هر کیفیتی با این دسته از انسان‌ها صحبت نمایید، جواب شما تعدادی کلیشه‌ها و جملات ثابت در پاسخ خواهد بود. هر استدلال شما با هر تعداد، با موارد محدودی استدلال تدافعی پاسخ داده می‌شود. این دوستان زمانی که در مورد فوتبال بحث می‌کنند همان استدلال‌هایی را به کار می‌برند که در مورد جزئیات استخوان لگن خاصره به کار می‌برند، همان‌ها را در سیاست بین‌الملل و دوباره همان‌ها را در مورد مشاوره زوج‌های ناسازگار هم به کار می‌برند.


مهم‌تر از آن دست‌آموز بودن و تقلیدی بودن افکار طوطی‌مغزها از معدود منابع شناختی آنهاست. این دسته از انسان‌ها به شدت در خطر کپسولیزه شدن افکارشان می‌باشند. یک طراح زبردست در گوشه‌ای پیدا می‌شود، معدود جملاتی به آنها می‌آموزد، افکاری شسته‌و‌رفته و کپسولی شده برایشان تدارک می‌بیند، تا دائما در یک موضوع خاص، با تعداد جملاتی محدود، به صورت تدافعی یا تهاجمی اظهار نظر نمایند. دوستان و دشمنان ثابتی دارند. به مانند ماکیان‌های نر، دوستی و دشمنی‌شان دائمی است. هر اندازه هم شما بکوشید تا از سر صلح و دوستی با آنها وارد شوید در بهترین حالت دوستی شما تا اتمام آب‌و‌دانه‌ای است که برای آنها تدارک دیده‌اید. پس از مدتی دوباره تنها چیزی که بین شما و آنها باقی می‌ماند دشمنی است و دشمنی. هر چند که در تحلیل نهایی همان‌ اندازه که اختلاط با طوطی‌ها جذاب است، با طوطی مغزها سخت و حوصله سَر بَر است.


گاهی دیده می‌شود شما در فضایی یا در محلی بنا به دلایل شخصی نمی‌خواهید اظهارنظر خاصی نمایید و مشاهده می‌کنید که طوطی‌مغزها در همان فضاها دانسته و یا نادانسته به خیال خود دست به تحریک شما می‌زنند، اگر نیک بنگرید آنها بیشتر سور و ساتِ عیش شما را فراهم می‌کنند تا اینکه حریف و رقیبی جدی باشند. 


تربیت علمی می‌گوید: 


زمانی که کسی مستقیم جواب شما را نمی‌دهد، نه اینکه توان پاسخ به استدلال‌های تکراری را ندارد، بلکه گاه هدف شخص حفظ کرامت شماست.


تربیت علمی می‌گوید:


سعی کنید از کلیشه‌های ثابت بپرهیزید.


دایره لغات و استدلال‌های خود را قوت و تنوع ببخشید.


 و اینکه بدانید خوشبختانه یا بدبختانه طوطی‌مغزها در خطر انقراض نیستند. در هر لباسی می‌توانید آنها را پیدا کنید. در کسوت دولت‌مرد یا یک استادنمای دانشگاهی یا یک کارگر ساختمانی.


فریبرز نعمتی


@tammollaat